← صفحه بعد صفحه قبل →
را نداشتيم . از همه چيز احمقانه تر اين بود كه من شروع كردم به حرف زدن . آن هم با ديشب ، باز يك جمع مسخره تشكيل شده بود . به قول ريحانه ، هيچ كداممان حوصله ي همديگر آدمهايي كه مي دانستم هيچ چيز از حرفهايم نمي فهمند و فقط احمقانه سرشان را تكان مي دهند . من اما هي حرف زدم . انگار براي خودم . انگار براي تو … چقدر دلم مي خواست بهشان بفهمانم كه توي كله ي من هيچ چيز نيست جز تو . اما اين هم خودش يك تلاش احمقانه ي ديگر مي شد . هرگز نمي فهمم كه چه چيزي وادارم مي كند بعضي چيزها را تحمل كنم . اين چه اجباري است كه براي خودم ايجادش كرده ام؟ چه حصاري است كه براي خودم كشيده ام؟
كاش چيزي توي دنيا وجود داشت كه قلب آدم را نشان بدهد . زماني فكر ميكردم قلم اين توان را دارد اما حالا خيلي مطمئن نيستم . يا شايد قلم خودم اين توان را ندارد … خلاصه .. من بودم و تو نبودي . مپل هميشه . همه هستند و تو نيستي . ..
از خودم بدم مي آيد … چون خيلي احساس بي مصرفي مي كنم . انگار هيچ به دردت نمي خورم . انگار اصلا موجود به درد نخوري شده ام . .. بببين ! بدترين احساس دنيا مي تواند همين باشد … اينكه دلت بخواهد يك كاري بكني و نتواني … حس كني بايد ، بايدد يك كاري بكني و نتواني … از آن بدتر اينكه كسي چيزي از تو نخواهد . من مدام سعي ميكنم دست كم خودم كاري بكنم . اما نمي دا نم آن كاري كه كرده ام كافي و درست بوده يا نه … خصوصا براي آنهايي كه دوستشان دارم …
از همه ي اينها بدتر اين است كه دارم همه ي اين حرفها را به تنهايي تجربه مي كنم . با نگراني … تنها … دلم مي خاهد به يك خواب عميق فرو بروم … شايبد آن وقت بتوانم چيزي بنويسم كه كمي آشكارتر باشد …. الان خيلي گيجم …
جمعه ۱۳ دی ۱۳۸۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: