← صفحه بعد صفحه قبل →

گاهی - خیلی اوقات- دلم می‌خواست زنی بودم در یک سرزمین سبز، در سبزه‌زاری دنبال دخترکم می‌دویدم و می‌شد مثل این مادرهایی که دور و برم می‌بینم، کنار استخر ساعت‌ها بنشینم و به صورتش آب بپاشم... دلم می‌خواست ساعت‌های بی کاری و فراغتی داشته باشم که برایشان برنامه‌ریزی کنم؛ چیزی شبیه تعطیلات آخر هفته...

نه مثل حالا، همیشه ذهنم مشغول کار، به فکر کار، دنبال کار، زل زده به مونیتور، در حال سابمیت کردن و رجیستر کردن و خواندن جاب دیسکریپشن و اپلیکیشن فرمز و ... بی‌آن‌که در نهایت کاری کرده باشم...چیزی که به حساب آید.

وقتی 15 ساله بودم چه آرمان‌ها داشتم برای امروزهایم و فکر می‌کردم در 34 سالگی، کاری نخواهم داشت جز این‌که بنشینم و در مسیر رودی آرام پیش بروم.

من نپذیرفته‌ام- و نمی‌پذیرم- که زندگی همین است که هست و ریاضت کش به بادامی بسازد... 

می‌خواهم بروم.

جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و زندگی و هانا