← صفحه بعد صفحه قبل →

همان ستاره‌ها بالای سر من است

همان‌ها که اگر سر بلند کنی

در چشم‌هایت می‌خندند

همان ماه نقره می‌ریزد به روی پلک‌هایت

که من می‌بینمش

-شب‌ها که خوابم نمی‌برد-

همان لحاف تیره‌ی آسمان

روی‌تن‌هایمان

دور....

 

شاید تویی که می‌خندی

در ‌خانه‌ی همسایه

بوی غذای توست که ظهر می‌پیچد در خانه

صدای کلیدت که در قفل می‌چرخد 

خیلی دور...خیلی نزدیک.

پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شعر و مهاجرت