← صفحه بعد صفحه قبل →

شما مست نگشتيد وزان باده نخورديد
ندانيد ندانيد كه ما در چه شکا ريم




يك عالم حرف براي گفتن … كلي كار باي انجام دادن … كلي هدف ..برنامه… انگيزه… همه چيز به اضافه تنهايي كه باعث مي شود همه چيز را بگذاري كنار و گوشه بگيري. اما نه ! به همين سادگي ها هم نيست . من از پا نمي نشينم . فكر نكن از پا مي افتم . درست است كه اتفاق هاي بد مي افتند … درست است كه من براي چند هزارمين بار ضربه خوردم … درست است كه نزديك ترين آدم هاي اطرافم , هر كدام به نوعي و به طريقي سعي كردند نابودم كنند؛ اما من تسليم نخواهم شد .
از چند وقت پيش چيزي را در خودم كشف كردم . يك احساس پيچيده . چيزي كه هرگز حلاجي نشد … حل نشد .. ساده نشد .. اما در عوض همه وجودم را در خود گرفت . پرم كرد . پر از حس و انگيزه و شور و هيجان و قدرت . بيشتر از پيش. من عاشق شدم . ديوانه شدم . آن احساس داشت از من سر ريز مي كرد . داشت همه تنم را مي سوزاند . من داغ ,‌ خيس, گيج, خوب, خوب, خوب و خوب وخوب بودم . آنقدر كه داغي ام زد بيرون . منتقل شد . خودم كم صبر بودم . بي طاقت . شو كه . گفتم . گفتم و خودم را ريختم بيرون . در عوض همه چيز فرو ريخت . همه , ازنزديك ترين آدم هاي كنارم تا دورترين ها شروع كردن به آزردنم . به ناديدهگرفتنم . به له كردنم . من ساده و خام اعتماد مي كردم . اما نمي دانستم شعر فروغ دارد در همه فضاها تكرار مي شود:
….كه در حالي كه تو را مي بوسند
در ذهن خويش
طناب دار تورا مي بافند
من يك شمع بودم . يك شمع خاموش . يك اتفاق , يك تصادف , يك ناگهان,‌مرا روشن كرد . اصلا مهم نبود كه آن اتفاق چيست . آن دست كدام است . چرايي اش مهم نبود .. مهم نبود كه چطور او , چرا او … من روشن شدم . انها كه دور و برم بودند طاقت نياوردند . نور شمع من اذيتشان كرد . كه چرا او و آنها نه. كه بايد به هر بهايي خاموشم مي كردند . دستشان را سايه نكردند كه باد به شعله ام نخورد . اما همه كار كردند كه خاموش شوم . فوت كردند … انگشتشان را با اينكه مي سوخت روي شعله ام گذاشتند… داشتند موفق مي شدند … من داشتم به آخر مي رسيدم . له بودم . له و تنها . طاقت نگاه هاي پر از سر زنش, پر از سوال ,‌پر از تعجب و پر از تمسخرشان را نداشتم . حتي طاقت سكوت معني دار بعضي ديگر را هم نداشتم . همه جا پر از زمزمه بود . پر از حرف هايي درباره من من تنها . تنها. تنها. مي خواستم در يك جنون خودم خودم را خاموش كنم . .. آنها نمي دانستند كه اين شمع اگر بسوزد و روشن بماند , نور و گرمي اش به دست هاي آنها هم خواهد رسيد .. نمي دانستند كه آن همه انرژي و انگيزه مي تواند آنها را هم پر از عشق كند…
حا لا فهميده ام تنها كسي كه به من نگاه هاي تمسخر آميز و پر سوال نمي انداخت , حرف هايش را فراموش كرده است . او كه مي گفت فهميده , نفهميده بود .
مهم نيست . من بعد از يك بحران بزرگ تصميم گرفته ام خاموش نشوم . من پر از آرزو و هدف و انگيزه ام . من براي آزمون دكترا درس مي خوانم . مي نويسم . كارهاي تحويل داده نشده ام را به روزنامه ها مي دهم . پايان نامه ام را كه ترجمه يك كتاب در باره تصوف است شروع خواهم كرد. درس مي دهم . زبان مي خوانم . شعر مي گويم و خلاصه همه كار مي كنم تا اين شمع را روشن نگه دارم . به خاطر او كه اين شمع را روشن كرد . به خاطر او كه از من خواست اين شعله را حفظ كنم .به خاطر همسرم كه به اين شعله نياز دارد . به خاطر همه آدم هايي كه دوستشان داشتم و نفهميدند . اما .. اما خيلي بد است كه كه آدم رشته اي را در دست داشته باشد كه آن سرش به جايي وصل نيست.. بد است كه اين را ناگهان بفهمي… اما مهم نيست . من علتش را مي دانم . علتش همان شعر مولاناست كه بر باد رفته عزيز برايم خواند . ازت ممنونم!
چهارشنبه ٧ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: