← صفحه بعد صفحه قبل →


من خوبم اما دچار تناقضم . يک چيزی می گويم يک چيزی می شنويد... اما قضيه به اين سادگی ها نيست . می ترسم يک اتفاقاتی در روحم بيفتد .. که شايد خطر ناک باشد... نمی دانم .. احتياج به کمک دارم اما نمی توانم از کسی کمک بگيرم . پر از رازهايی هستم که چاهی برايشان نيست... خدايا !‌کمکم کن !‌ تو تنها کسی هستی که می توانی کمکم کنی . مثل هميشه... فقط من نمی دانم چطور بايد اراذه تو را بر اراده ی خودم غالب کنم....

دلم می خواهد از اين حالت خارج شوم چون واقعا خارج از حد درک و تحملم است... توی وبلاگ دوستی که الن بهش سر زدم مطلبی خواندم که آن را از دوستی نقل کرده بود. درباره ی عشق. در باره ی گفتن عشق و اين که اين احساس متعلق به خودت نيست و بنابر اين بايد آ ن را به کسی بدهی که به او تعلق دارد... و اينکه مثل خواب خارج از اراده و اختيار است.. نوشته اش را خيلی دوست داشتم چون به شدت واقعی بود و باعث شد کلی احساس اعتماد به نفس پيدا کنم... پس من درست عمل کرده ام ... آخيش !


کاش فرصت داشتم که بيشتر بنويسم و با بقيه هم بيشتر ارتباط بر قرار کنم.. اما در نهايت می بينم که مثل آن بنده خدايی نيستم که می گويد ۱۲۰۰۰ بازديد کننده دارد و اسمش در صدر ليست سايت است... نه! اين قضيه اصلا برای من جذابيتی ندارد.. من به چند تا دوست خوب قانعم. چون نمی خواهم از طريق وبلاگم انقلاب کنم! و در آخر اينکه:



بی آنکه از تمامی صداها
يک صدا
برای تو باشد......



تلخ ... اما حقيقی... آخرش تنها چيزی که ته احساساتم می ماند همين است.
دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: