← صفحه بعد صفحه قبل →

قرار است چه تغییری اتفاق بیفتد؟ این را برای کسانی می‌گویم که از من در این باره پرسیده‌اند. بعد از 10 سال حفظ این خانه، می‌دانم که باید از مدت‌ها پیش تغییراتی اتفاق می‌افتاد. اما از من توقع انقلاب نداشته باشید.... راستش توانش را در خودم نمی‌بینم. درست مثل آدمی که بر اثر یک بیماری طولانی ضعیف شده، ترسان و نگرانم. لحظ‌ه‌های فراوانی هست که احساس قدرت می‌کنم؛ فکر می‌کنم قدرت ویژه‌ای دارم در تغییر دادن خودم، زندگی‌ام، دنیا...اما لحظه‌هایی هم هست که فکر می‌کنم هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید. می‌خواهم از قربانی شدن  قربانی بودن فرار کنم، اما خیلی وقت‌ها خودم را قربانی می‌بینم.

یادم می‌آید که نقشه‌های زیادی برای خودم داشتم. یک جور زندگی فوق‌العاده می‌ خواستم، خیلی شاد، خیلی موفق، خیلی تاثیرگذار، یا یک عالم سفر، یک عالم نوشته، یک عالم حرف... عمیقا معتقد بودم به رسالت ویژه‌ای در عالم هستی، به این‌که یک چیز بزرگ از من به جا می‌ماند؛ چیزی که فقط در دست‌های من است و از دست‌های من بر می‌آید. بعد جریان زندگی و جبر زندگی در این (یا شاید بهتر بگویم آن) سرزمین کم کم کرک و پرم را ریخت. انگیزه‌هایم یکی‌یکی از بین رفتند. میل به تحصیل را با پاپان فوق لیسانس کاملا از دست دادم. میل به نوشتن در من خشکید. میل به حرف زدنم با سکوت‌های طولانی از بین رفت.

من به ریسک کردن معتقدم ( این را خطاب به دوستی عزیز می‌گویم). از قضا در لحظه‌های سخت ناگهان شجاع می‌شوم. ممکن است ناگهان، در حالی که ته ته قلبم چیزی می‌لرزد، به سمت خطر بروم. به خودم می‌گویم: «خب دیگر...راه برگشتی نیست. باید بروی جلو. باید محکم بایستی. حق نداری برگردی و بترسی....» این‌جوری تا حالا خیلی اتفاق‌های ترسناک را از سر گذرانده‌ام.

حالا هم مجبورم قوی باشم. من نمی‌خواستم اجازه بدهم که زندگی‌ام متوقف شود. نمی‌توانستم اجازه بدهم که چیزهای دیگری غیر از خودم بر روند زندگی‌ام اثر بگذارند. نمی‌خواستم تا آخر عمر برای کسانی کار کنم که اعتقادی به ریاست‌شان نداشتم. نمی‌خواستم چیزهایی بنویسم که دوست نداشتم. نمی‌خواستم ظاهری را حفظ کنم که شبیه باطنم نباشد. نمی‌خواستم بله قربان‌گو  و مجیزگو باشم. نمی‌خواستم یک زندگی معمولی و روتین داشته باشم. به اندازه‌ی خودم دلم می‌خوست سهمی داشته باشم در آزادی. می‌خواستم شبیه خودم باشم؛ آدمی با توانایی‌های زیاد که در محدوده‌ی تنگ قفس نمی‌گنجد. وطن برایم قفس شده بود.

تا حالا هرجا پای ریا در میان بوده، ترجیح داده‌ام بی‌آبرو باشم. خودم را شبیه چیزی که به آن اعتقاد ندارم نکرده‌ام. در این سال‌ها بسیار تغییر کرده‌ام و همیشه همان‌طوری بوده‌ام که فکر می‌کردم درست است. با ایدئولوژی‌های بی‌پایه جنگیده‌ام، تن نداده‌ام به اعتقادی که راه پیش‌رفت را در هم‌رنگ جماعت شدن می‌داند و سرسختی کرده‌ام. به عنوان روزنامه‌نگار، هرجا از من خواستند چیزی بنویسم که به آن اعتقاد ندارم، دست کم از نوشتن صرف نظر کرده‌ام. به عنوان زن، تابع خواسته‌های جامعه‌ی کور و متعصب نبوده‌ام.

خب البته ادعا نمی‌کنم در جایگاه مهم و اثرگذاری بوده‌ام... هیچ‌وقت طوری نبوده‌ام که جایگاه‌های مهم را به من بسپارند! نه آن‌قدر مطیع که امر بر و فرمان‌بردار باشم، نه آن‌قدر قابل اعتماد که سکوت کنم!

حالا فرصتی پیش آمده که جهان را خودم روایت کنم یا بهتر بگویم جهان خودم را روایت کنم. می‌خواهم بی‌واهمه‌ی قضاوت یا ترس، درباره‌ی چیزهایی بنویسم که پیش از این، اول از صافی ذهن خودم نمی‌گذشتند، بعد ملاحظات دیگر اجازه‌ی گفتن‌شان را نمی‌داد. کل داستان تغییر همین خواهد بود.

جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()