← صفحه بعد صفحه قبل →

نمی‌دانم این فکر که پدر و مادر بودن امر مقدسی است از کجا آمده...از نگاه مذهبی که این فکر را تایید می کند اگر بگذریم، به نظر من به این تفکر انتقاد زیادی وارد است. چه چیزی ما را در مقام پدر و مادر آنقدر مقدس می‌کند که بابتش چنین از فرزندمان و از زمین و زمان متوقعیم؟ ٩ماه بارداری و رنج زایمان؟ پولی که خرجش می‌کنیم؟ این‌که فکر می‌کنیم خیلی دوست داریم فرزندمان را؟ من فکر می‌کنم ما بابت این رنج جسمی به دنیا آوردن یک انسان دیگر و شب‌بیداری‌های دوران نوزادی و تهیه‌ی خورد و خوراک و پوشاک و تحصیل فرزندمان(که البته لازم است و مهم است) خیلی از او توقع داریم. ما بابت همین عشق خودخواهانه و زحمت خودخواسته، سرشاریم از این توهم که تبدیل به موجودی مقدس شده‌ایم و در این هاله‌ی تقدس، عمری رنج به موجودی تزریق می‌کنیم که خودمان باعث و بانی‌اش بوده‌ایم.

روح انسان‌ها برای بیش‌تر ما اهمیت زیادی ندارد. شاید هم از اهمیتش آگاه نیستیم. بزرگ‌ترهایمان( همان بزرگ‌ترهایی که سن‌شان مقدس‌شان کرده است و این هم موضوع جداگانه‌ای است) مدام می‌پرسند:«چقدر وزن اضافه کرده؟ خوب شیر می‌خوره؟ چندبار پی پی کرده؟ بپوشونش...یه چیزی بنداز روش...نور نخوره بهش(این را من یکی با گوش خودم شنیده‌ام)...کلاه سرش کن... سرما خورد... گرمش شد...»کم‌تر مهم است برای کسی که چقدر بازی کرد، چرا گریه کرد، از چه ترسید، چه خوابی دید،تنها ماند.... او موجود کوچکی است که تا سال‌ها- تا آن زمان که ما خیال می‌کنیم- چیزی نمی‌فهمد. نمی‌فهمد که ما خودمان به جبر انسان بودن‌مان، درگیر هزار بدبختی هستیم که اشک به چشم‌مان می‌آورد و شیر مادر از هر غذا مقوی‌تر را، تبدیل می‌کند به زهر هلاهل. فکر می‌کنیم کلمات‌‌مان برای او معنایی ندارد؛ این حجم دروغی که به خورد خودمان و اطرافیان‌مان می‌دهیم( جدایی نادر از سیمین را که یادتان هست؟)، این آموزش بی‌دریغ بی‌تفاوتی و خودخواهی، این فحش‌های لق‌لقه‌ی زبان، این‌که نشسته‌ایم جلوی کامپیوتر و با چت خیانت می کنیم، این‌که بچه‌مان را می‌نشانیم روی صندلی عقب و عمو فلانی و خاله بهمانی را به او معرفی می‌کنیم، این‌که آداب مهربانی به والد دیگرش را بلد نیستیم، این‌که فحش می‌دهیم به مادرش یا پدرش، همه‌ی این‌ها برایش معنی ندارد. بیش‌تر ما یادمان رفته یا سعی کرده‌ایم یادمان برود که چه خاطرات تلخی از کودکی داشته‌ایم و در حالی که عروسک‌مان را خواب می‌کردیم و ماشین‌مان را هل می‌دادیم، حواس‌مان بوده به‌ آن‌چه در دنیای بزر‌گ‌ترها می‌گذشته و در خلوت‌مان گریه می‌کردیم. حالا چه شده که فکر می‌کنیم بچه‌ک‌مان این بابایی را که از صبح سرش هزارجا گرم بوده و این مادر افسرده و پریشان را می‌خواهد و در ایام پیری و کوری و حتا پیش از آن، وظیفه دارد مطیع و چاکر و خدمت‌گزارمان باشد. فکر می‌کنیم جریب جریب زمین در بهشت را به نا‌م‌مان کرده‌اند و هی این جمله‌ی سعدی را تکرار می‌کنیم که: «مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟»

خمیربازی و کاردستی و مدرسه‌ی آن‌چنانی و لباس‌های مارک‌دار و کلاس‌های پرورش استعداد خوب است؛ به شرطی که این هاله‌ی تقدس را از دورمان بکنیم و بدانیم که هنوز تا مادر و پدر کاملی بودن خیلی فاصله داریم و حریره‌ی بادام نمی‌تواند نقص‌های بی‌شمارمان را بپوشاند.

 

چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()