← صفحه بعد صفحه قبل →

من حالم خيلی خوب است . يکی از ان معدود حالتهايی که در زندگی تجربه کرده ام . همه چيز می تواند زيبا باشد... مرز خوشبختی و بد بختی فقط يک لحظه است . من در لحظه ی خوشبختی ام . ( اميدوارم چشمم نزنيد! ) شما را به یک شعر از احمد شاملو دعوت می کنم:





.... و چشمانت راز آتش است

و عشقت پيروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدير می شتابد
و آغوشت اندک جايی برای زيستن
اندک جايی برای مردن
و گريز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند

دستانت آشتی است
و دوستانی که ياری می دهند
تا دشمنی از ياد
برده شود
پيشانيت آيينه ای بلند است
تابناک و بلند
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زيبايی خويش دست يابند

دو پرنده ی بی طاقت در سينه ات آواز می خوانند
تابستان از کدام راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گواراتر کند؟

تا در آيينه پديد آيی
عمری دراز در آن نگريستم
من برکه ها و دريا را گريستم
ای پری وار در قالب آدمی!
حضورت بهشتی است
که گريز از جهنم را تو جيه می کند
دريايی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه ی گناهان و دروغ
شسته شوم


و سپيده دم با دست هايت بيدار می شود.
پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٢ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: