← صفحه بعد صفحه قبل →

۴ قدم به جلو.

4 قدم به عقب.

گفتم بچه ها من مثل شما قوی نیستم و زدم زیر گریه. اسم رضا را با گچ نوشتم روی دیوار روبه رو.

به مامانم فکر کردم. به بابا که دم آسانسور با هم خداحافظی کرده بودیم، به نیلا. به علی و ریحانه و بقیه.

سهیلا گفت گریه کن...خوبه برات.

روی در یکی نوشته بود قوی باش. ان الله مع الصابرین. خطش خوش بود.

حمیده برایم جا درست کرد. رفتم حمام. زیر دوش باز گریه کردم. حمیده بهم دستمال کاغذی داد با خودکار... گفت بنویس. نوشتم و باز گریه کردم. از دریچه بیرون را نگاه کردم. دیوار بود. نان خشک خوردم با پنیر.

گریه کردم.

یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من