← صفحه بعد صفحه قبل →

بر باد رفته ی عزيز و بقيه اونايی که به من سر می زنيد....! اين شعر شاملو يک دليل ديگه از هزاران دليل منه برای اون اتفاق. .. بدجوری تو حال و هوای مرگ بودم اما فکر کردم تا اين شعر هست و اين فکر وجود داره زندگی رو ترجيح می دم. يک عالم حرف ديگه هم دارم که دلم نمی خواد حس الانم رو تحت شعاع قرار بدن. اينه که بعدا می نويسمشون..





دوستش مي دارم
چرا كه مي شناسمش
به دوستي و يگانگي.
- شهر
همه بيگانگي و عداوت است.-


هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم
تنهايي غم انگيزش را در مي يابم.
اندوهش
غروبي دلگير است
در غربت و تنهايي
همچنان كه شاديش
طلوع همه ي آفتاب هاست


نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در آمده بود.
آنگاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گزير نيست.
پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: