← صفحه بعد صفحه قبل →

آنچه به گلت ارزش داده، عمری است که به پای آن صرف کرده‌ای....

بچه که بودم، حالم از آن گل سرخ زشت و ومغرور زیر آن حباب شیشه‌ای، با آن خارها و زبان تلخ به هم می‌‌خورد و به نظرم بائوباب‌ها دوست داشتنی‌تر بودند با این‌که همه جای آن سیاره کوچک را اشغال می‌‌کردند. نمی‌‌فهمیدم چرا شازده کوچواو، باید عمرش را صرف آب دادن به این موجود لوس و بی‌ارزش کند.

بعد، فهمیدم گل سرخ او، گلی است شبیه هزاران گل دیگر... روی زمین گل سرخ‌های زیباتر و بهتر کم نبودند. شازده کوچولو کم بود.

خود من بارها به خاطر شکل‌های افراطی عشقم سرزنش شده ام. از نظر دیگران، آن هجوم من برای دوست داشتن، آن شیوه گل باران کردن و بوسه باران کردن و آن حد فشرده شدن قلب، آن هم در مقابل گل سرخ‌های مغرور و معمولی، اصلا اتفاق قابل درکی نبود. برای خودم هم قابل درک نبود. من فقط احساس می‌‌کردم باید گلم را بگذارم زیر حباب تا سرما نخورد و هر روز بائوباب‌ها را از ریشه در بیاورم. در همان روزگار من هم گل سرخ کسانی بودم... اما شاید خمیازه می‌‌کشیدم و لوس بازی در می‌‌آوردم.

خیلی زود گل‌های سرخ را شناختم. فهمیدم از خودراضی‌اند. فهمیدم درکی از مراقبت‌های شازده کوچولوها ندارند. فهمیدم من به نظرشان غیرقابل فهمم... اما شازده‌کوچولوها فقط و فقط به خاطر عمری که به پایشان صرف کرده بودند می‌‌دانستند که اهلی کردن چیز ناشناخته‌ای است...

فهمیدن این موضوع ساده است. خیلی زود می‌‌شود فهمید که در همان حال که تو عمرت را صرف گل سرخ می‌‌کنی، روباه‌هایی در اطرافت منتظر اهلی شدن‌اند... آن‌ها دنبال دوست می‌‌گردند و تو اگر دوست می‌‌خواهی باید اهلی‌شان کنی.

همین چند روز قبل، چیزی به یاد گل سرخم نوشتم. بعد فهمیدم که چند روز قبل‌ترش(حالا شما چند روز را هر چه قدر که می‌‌خواهید حساب کنید)، گل سرخم گفته هیچ درکی از رفتارهای من نداشته از همان ابتدا... خب تا اینجا که مهم نیست... مهم این‌جاست که من فکر کردم چقدر روباه‌های مهربان در کنارم داشته‌ام و آن وقت با کمال علم و اطلاع! خاطره‌های کهنه‌ای را از زیر خاک بیرون کشیده‌ام که ارزش مرور کردن را هم نداشته‌اند.

خب... کمی ‌‌ریزتر و شخصی‌تر شویم... شبی که تو جشن تولد مرا به گه کشیدی،کسی که مرا به خانه‌اش برد و غذا سفارش داد و مهمان‌های تازه دعوت کرد و به افتخارم رقصید، تو نبودی. کسی که من با او قهر کردم، اما تا آخرین لحظه روی صندلی نشست و گفت امشب تولدت است و من آن را ترک نمی‌‌کنم، تو نبودی. کسی که در شب‌های بی پناهی مرا روی کاناپه‌ی گرم خانه‌اش جا داد، تو و رفیق جدیدت نبودید. کسی که در روزهای تنهایی و افسردگی مرا از این سر شهر تا آن سر شهر همراهی کرد، کسی که توی سطل خانه‌اش استفراغ کردم، رفیقت نبود که با چندش سرامیک راهروی خانه‌اش را پاک می‌‌کرد....بعدها، در آن روزهای سخت، کسی که بیرون دیوارهای بلند انتظارم را می‌‌کشید و در انتظارم گوشت‌های تنش آب می‌شد، شما نبودید... کسی که چشم‌هایش گود افتاد، کسی که زیر پل یادگار امام می‌‌ایستاد و یخ می‌‌کرد، کسی که هر روز از من خبر می‌‌گرفت شما نبودید...

حالا هم کسانی هستند که اگر لحن صدایم عوض شود، بی آن‌که دنبال دلیل بگردند، مرا به جمله‌های امیدبخش، به جک‌ها و خاطره‌های خوب، به یک لوبیاپلوی گرم و سالاد خوش‌طعم دعوت می‌‌کنند. کسانی هستند که مرا با هدیه‌هایی پرارزش‌تر از هدیه‌هایی که من به تو می‌‌دادم، غافل‌گیر می‌‌کنند، اما من هرگز احساس نکرده‌ام که آن‌ها غیرعادی و غیرقابل درک هستند. از قضا هرچه فکر می‌‌کنم، می‌‌بینم این شما 2تا هستید که غیرعادی هستید. شمایید که می‌‌توانید همه چیز را نادیده بگیرید و این اصلا عادی نیست.

این نوشته را برای رضای عزیزتر از جانم، برای ریحانه‌ی نازنیم، برای سارای مهربانم، برای شادی پر هیجان و مستوره‌ی پرانرژی‌ام نوشته‌ام که دور یا نزدیک، باعث شده‌اند زندگی ارزش عاشقی و دوستی را داشته باشد و برای لیلا و نیلوفر و بنفشه و مهتاب و بقیه‌ای که حضورشان در زندگی‌ام مغتنم است و هر تماس و توجه و مهربانی‌شان برایم به اندازه صدها گل سرخ مغرور می‌‌ارزد.

سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()