← صفحه بعد صفحه قبل →

... بدترین قسمت ماجرا این است که من هنوز به تو فکر می‌کنم. گاهی شماره‌ات را می‌گیرم تا مطمئن شوم آن خط تلفن هنوز مال توست. تلفن خانه تان عوض شده؛ اما موبایلت نشان می‌دهد که هنوز هستی. این کار بچه‌گانه را انجام می‌دهم بی‌آنکه فرصت داشته باشم خوب صدایت را بشنوم.

حقیقت دارد این‌که من هنوز دلم برایت تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد در اوج گرفتگی، تو را ببینم. دلم‌می‌خواهد بیایم پیش تو حتا اگر مثل قدیم، تو اصلا نفهمی من برای چه آمده‌ام و همه چیز به دیداری ختم شود. دلم می خواهد توی آن آشپزخانه‌ی شلوغ بنشینیم و شکلات بخوریم. دلم برای عصرهای اتاقت با آن بوی مخصوصش تنگ می‌شود.

حالا خیلی چیزها تغییر کرده؛ زندگی و شرایط هر دوی ما. اما نیاز آدم به دوست که تغییر نمی‌کند. نیاز من به تو اما با نیازم به دیگران فرق دارد. تو برای من دنیای متفاوتی بودی که در آن آدم دیگری می‌شدم. دلم در بوهای خوب، رنگ‌های قشنگ و صداهای عجیب غرق می‌شد. با تو آدم شادتری می‌شدم انگار.

هرگز نتوانستم فکر کردن به تو را متوقف کنم، هرچند هرگز شبیه من نبودی و در حساس‌ترین روزهای زندگی‌ام حضور نداشتی. هرگز نتوانستم بر این دلتنگی دردناک غلبه کنم. هرگز نتوانستم  پاییزهایی را از یاد ببرم که بوی گیسوان تو را داشتند...

بدتر از همه این‌که هرگز نمی‌توانم بفهمم چه اتفاقی افتاد و نیت آن‌که دست مرا از میان انگشت‌های تو درآورد، چه بود. هیچ وقت نفهمیدم چه گفت و چه شنیدی... و دردناک‌ترین بخش ماجرا این‌که تو هیچ‌وقت سنگینی نگاهی را که روی سایه‌ی اندامت افتاده بود احساس نکردی، وگرنه شاید یک بارسرت را برمی‌گرداندی تا ببینی چقدر یک نفر برایت دلتنگ شده است.

چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من و دوستی