← صفحه بعد صفحه قبل →

من داستان قدیمی مشهوری دارم از تجاوز یک آدم به حریمم ، زمانی که کودکی ۵ ساله بودم. این داستان را چند بار برای دوستانم تعریف کرده‌ام. این‌که روزی در ۵ سالگی، وقتی داشتم می‌رفتم بقالی برای خودم خوراکی بخرم- همان بقالی سرکوچه- مردی با یک ماشین زرد که من به خاطر بچگی نمی‌فهمیدم مدلش چیست، الکی به من گفت بروم و سر سیم ضبطش را نگه دارم...

دوستانم به من کلی خندیده‌اند همیشه... خودم هم پابه پایشان که من چقدر احمق بوده‌ام بابت نگه داشتن سر سیم! همیشه دعا کرده‌ام به جان خانم پیری که خانه‌اش همان سر کوچه بود و اگر نمی‌رسید، معلوم نبود من خام، تا کی سر سیم را نگه‌می‌داشتم...

از این داستان‌ها در کودکی آدم‌ها کم نیست. گاهی به دوستانم که مادر شده‌اند، می‌گویم مطمئن نباشید دنیای کودکی فرزندتان همان‌قدر امن است که شما خیال می‌کنید. همیشه دور و برتان آدم‌های به‌ظاهر قابل اعتمادی هستند که معلوم نیست چه در گوش فرزندتان زمزمه می‌کنند. راه دور نروید. آن آدم ممکن است شوهر خواهرتان باشد... یا برادر خودتان... یا یکی از همین مردهای بچه‌دوست فامیل...یا یکی از پسربچه‌های گوگولی مگولی دور و بر.

نمی‌خواهم تعمیم بدهم... نمی‌خواهم شادی صدر بازی در بیاورم.... اما قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. آدم‌ها ممکن است برادر و پدر ما باشند، اما برای دیگران مرد غریبه‌اند (همین جا برای این‌که سوء تفاهم نشود برای آقایان محترم، عرض می‌کنم که داستان‌هایی هم از پسربچه‌ها شنیده‌ام درباره‌ی مزاحمت زنان اما خب، تعداد و نسبتش کم بوده است).

القصه... زمانی که من کودک بودم، از شانس بد، از این اتفاق‌ها چندین بار برایم افتاده است. من آنها را مانند رازی در دل حفظ کرده‌ام؛ شاید چون فکر می‌کردم اخلاق چنین حکم می‌کند. اما از این دلیل محکم‌تر، این بوده که می‌دانسته‌ام ممکن است چون بچه‌ام کسی باورم نکند، یا دعوایم کند.

به هر حال، زمانی که کودک بودم، مدام مورد آزار یکی از پسرهای فامیل قرار می‌گرفتم. او مرا تنها گیر می‌آورد و در آن تنهایی، با حرف‌ها و حرکاتش شکنجه می‌داد. خودش را لخت می‌کرد، وقتی من می‌رفتم دست‌شویی در را باز می‌کرد و از زمانی که هنوز ١٠ سالش هم نشده‌بود، عکس‌های پورنو در اختیار داشت که از دور نشانم می‌داد و می‌خندید. چند بار هم به من نزدیک شد.

 من می‌ترسیدم. می‌ترسیدم چون می‌دانستم این کارها بد و تابو است و نباید درباره‌اش حرف زد. بعدها بزرگ شدم و در سنین اید‌ه‌ال گرایی جوانی و خوش بینی، همه‌ی آن اتفاق ها را گذاشتم به حساب کنجکاوی‌های کودکانه و سن بلوغ و ... این‌طوری فکر می‌کردم می‌توانم آن پسرک را ببخشم.

اما قضیه به همین‌جا ختم نشد. در بزرگ‌سالی، او که تبدیل به مرد جوانی شده بود، بارها برای من مزاحمت ایجاد کرد. عکس‌هایم را دزدید و دست‌کاری کرد... برایم ای‌میل‌های مستهجن حاوی درخواست‌های بی‌شرمانه فرستاد... و جالب این‌که در آن ای‌میل ها مرا هم مثل خودش پایه‌ی جریان تصویر می‌کرد. برایم پیامک می‌فرستاد و خلاصه امانم را بریده بود. در همان فواصل ازدواج هم کرد، اما خنده‌دار است اگر این را به عنوان یک عامل بازدانده در زندگی‌اش عنوان کنم.

پمن هم‌چنان آدم ترسویی ماندم. ای‌میل ها را دیلیت کردم، پیامک‌ها را پاک کردم، و هرگز جوابش را ندادم؛ حتا به فحش و نفرین. فکر می‌کردم بی‌آبرویی است. تنها، نوشته‌هایش را به چند نفر آدم نزدیک- در حد دوست- نشان دادم و متاسف شدیم و خندیدیم. اما فکر کردم این چیزی نیست که بشود بلند گفت، که بشود با آن برخورد کرد. پشت همه‌ی این‌ها اما دلیل اصلی این بود که من حامی درست و حسابی نداشتم. تنها بودم در یک جامعه‌ی مردسالار... جایی که مردان نزدیک آدم ممکن است به محض شنیدن چنین حرف‌هایی، اول تیغ اتهام را به سمت خود آدم بگیرند. جایی که ممکن است زنان دور و برت تو را متهم به ریگی در کفش داشتن و اغواگری کنند... آدم ها آنقدر محافظه کارند که تو را به هیس هیس و زبان گزیدن وا می‌دارند...

حالا مدت‌هاست که فکر می‌کنم مقصرم... از این‌که سکوت کرده‌ام... از این‌که کودکی‌ام را با کابوس‌های تلخ گذرانده‌ام در حالی که مامانم توی آشپزخانه داشته کتلت سرخ می‌کرده( درست یکی از همان بارها مامانم داشت برای آن‌ها کتلت سرخ می‌کرد) من می‌لرزیدم، در حالی که توی خانه‌ای تنها بوده‌ام، از فکر این‌که مزاحم درس خانه‌ام را پیدا کند، یخ می‌کردم ...

چرا وقتی مساله را سربسته مطرح کردم، دست‌تان را روی لب‌تان گذاشتید؟ چرا آنقدر به من نزدیک نبودید که من ۵ ساله رازم را پیش شما فاش کنم؟ چرا فکر می‌کنید آدم بدها، غریبه‌هایت وی فیلم‌ها هستند؟

حقیقت این است که ما زن‌ها بارها مورد تجاور قرار می‌گیریم. حریم امنی نداریم. اگر به هر دلیلی تنها زندگی کنیم، متهمیم. و اولین کسانی که به خودشان اجازه می‌دهند حرمت شکنی کنند، نه غریبه‌ها که آشنایان‌اند.

این را برای مادرها می‌نویسم تا یادشان باشد بچه‌ها دنیا امنی ندارند. تا یادشان باشد بچه بزرگ کردن مسوولیت بزرگی است، نه این قدر که این جمله کلیشه‌ای و ساده به نظر می‌رسد. به شما هم می‌گویم که فکر نکنید آدم‌های نزدیک خودتان لزوما مردمان پاک و گل و بلبلی هستند. این مردهایی که پیش پای من و شما بوق می‌زنند، این زن‌های کنار بلوار میرداماد...

چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()