← صفحه بعد صفحه قبل →

من بودم و تو در یک روز عادی، که خسته از سر کار بر گشته بودم و خیابان‌ها شلوغ بود. رفتم حمام. دوش گرفتم. موهایم خیس بود. شادی گفت لباس سفید بپوش حتما. من مانتوی کرمم را پوشیدم. تو آمدی و رفتیم توی شلوغی گیشا، بین مردمی که تنه می‌زدند ارزان‌ترین حلقه را انتخاب کردیم؛ چون راستش فقط پول محضر را داشتیم و پول حلقه‌ها را تو قرض گرفته بودی از کسی.

بعد سوار سمند سفید دکتر شدیم که مثل همیشه کراوات زده بود و من موهایم را سفت با کش بسته بودم و سوز می‌آمد انگار.

٧ نفر شهادت دادند که ما به هم پیوسته‌ایم. یک نبات در تور پیپچیده شده داد بهمان و یواشکی گفت:« هر وقت دعوایتان شد به این نبات نگاه کنید و دعوا نکنید.»

یک سبد گل، ٢تا ربع بهار آزادی، چند تا عکس. شادی از دورها زنگ زد.

شرمنده‌ام که تمام عادی‌های زندگی به خاطر با من بودن برایت غیرعادی شده است. شرمنده‌ام اما می‌دانی که می‌خواستم دور شویم از تمام این خاطره‌ها و آدم‌ها اما...نتوانستم.

 

دوستت دارم.

 

شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: