← صفحه بعد صفحه قبل →

بعضی‌ها آفتاب پرستند، بعضی‌ها جغد. من جزو جغد‌ها هستم و هوای تاریک را به آفتاب داغ ترجیح می‌دهم. من عاشق پاییزم و هوای ابری و وقتی رد و برق شدید می‌شود و آسمان تاریک، امیدوارترم تا وقتی هوا روشن روشن است. من صبح زود و تاریک روشن هوا را دوست‌تر دارم از ظهر داغ. اصلا اگر به خودم باشد، دنبال خورشید در آسمان نمی‌گردم و همان روشنی سفید هوا برایم کافی است.

*

تو یکی از آن آدم‌های آفتاب‌پرست بودی، همنشین نازنین روزهای زندان که هر روز صبح از آن دریچه‌ی کوچک، خورشید را حاضرغایب می‌کردی و اگر تکه‌ای ابر در آسمان بود دلتنگ می‌شدی. روزها حالت خوش‌تر بود، خلاف من که هر چه شب می‌شد، حالم بهتر می‌شد. برای من تمام شدن روز نوید گذشتن یک روز سخت بود و برای تو اضافه شدن یک خط به خط‌های روی دیوار... من روبه‌روی جایی که می‌نشستی با گچ نوشته بودم «الیس الصبح بقریب؟» و روبه‌روی جای خودم:‌«آن کلاغی که پرید/ از فراز سر ما/ و فرو رفت در اندیشه‌ی آشفته‌ی ابری ولگرد...» را.

آن روزها چه‌قدر آسمان می‌غرید و چقدر باران می‌خورد به شیشه‌ای که دست‌مان به میله‌‌هایش نمی‌رسید. من خدا را به قطره‌های باران قسم می‌دادم تا هوا آفتابی شود و انگشت‌های سفید و بلندت را گرم کند. این روزها چقدر دلم برایت تنگ می‌شود...

دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ابر و پاییز و دوستی