← صفحه بعد صفحه قبل →

زندگی درست همان چیزهایی را ازت می‌گیرد، که با تمام وجود می‌خواهی. یک روایت دیگر هم این است که هر چه بیش‌تر عاشق زندگی باشی، خودش را از تو دریغ می‌کند. هرچه بیش‌تر عاشق شادی باشی، غم بهت می دهد. زندگی اصلا مصداق «از هرچی بدت می‌یاد، سرت می‌یاد» است.

خب من دوست داشتم آدم شادی باشم، اما هیچ‌وقت نیستم. حالم از غم‌گین بودم به هم می‌خورد اما غم‌گینم. از اضطراب، ترس، تنهایی بدم می‌آید و همه‌شان را دارم. این قانون جذب خرده‌گیر هم مدام منتظر است که آدم یک جمله‌ای خلاف میلش بگوید...مثلا همین جمله‌های مرا می‌گیرد و می‌گوید به جایش باید می‌گفتی من عاشق آرامش، شجاعت و در جمع بودنم... اما حالا به کتفم هم نیست که می‌خواهد چه فکری بکند. من اصلا خوشم نمی‌آید که قربانی باشم در زندگی خودم، اما می‌بینم که هی قربانی می‌شوم. هزار بار هم به خود م گفته‌ام که چه موهبت‌های فراوانی در زندگی‌ام هست که هست، اما این که می‌بینم اراده‌ی شخصی‌ام هی مقهور اراده‌های دیگر می‌شود، حالم را بد می‌کند. این‌که مجبورم به صبر و مجبورم اسمش را بگذارم بردباری و این‌که مجبورم شجاع باشم در حالی که گاهی اصلا نیستم، این‌که مجبورم به ماندن، در حالی که می‌خواهم بروم، این‌که مجبورم بخندم در حالی که دلم گریه‌ای است، این‌که مجبورم کارهایی را بکنم که دلم نمی‌خواهد و درباره‌ی چیزهایی حرف بزنم که دلم نمی‌خواهد، مرا از خودم متنفر می‌کند.

حالا این آدم‌های موفق چطوری از جبری که زندگی و اجتماع و خانواده و خود به آن‌ها تحمیل می‌کند عبور می‌کنند، چیزی است که من نمی‌فهمم. به خودم می‌گویم خدایا یعنی چه جوری این‌ها قرار است به رشد من کمک کنند و سعی می‌کنم باور کنم چند سال در مجموع عمر آدم خیلی زیاد نیست، اما راستی اگر این سال‌‌هایی که این‌طور گذشتند نبودند، من الان آدم مزخرفی بودم و حالا خیلی آدم فوق‌العاده‌ای‌ام؟

پ.ن: من دارم مادر می‌شوم. الان پانزدهمین هفته‌ی زندگی جنینی‌اش در من آغاز شده است. دوست داشتم این را با کلی هیجان و شادی بگویم، اما نمی‌‌توانم...

دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی