← صفحه بعد صفحه قبل →

وحشی شده‌ام.

با آدم‌هایی که دیگران را احمق فرض می‌کنند باید وحشی بود.

مثلا ناشری برای ترجمه‌ی کتابی با آدم صحبت می‌کند. بعد قرار می‌شود ترجمه‌ی ٢٠ صفحه را ٢ هفته‌ای برایش بفرستی و یک روز هم در تحویل گرفتن کار تاخیر نمی‌کند. بعد قرار جلسه می‌گذارد. آن‌جا معلوم می‌شود همان کار را داده دست یک نفر دیگر هم(ماهی و آب نمک و ...) ترجمه‌ای پر اشکال دستش است. جناب مترجم کلمات را به دلخواه معنی کرده و هرجا را بلد نبوده جذف کرده. نثرش افتضاح است.

تو چند تا لبخند تصنعی می‌زنی هنگام خواندن متن. بعد دروغ‌ها شروع می‌شود:

ما می‌خواهیم کار علمی‌تر را بدهیم به شما چون کار شما بهتر است. این کتاب قبلی خیلی ساده بوده شما این سخت تره را کار کنید!

قرار کار هم صفحه ای فلان قدر. به همه همین قدر می‌دهیم. آقای فلانی و خانم فلانی هم که مشهورند فقط کمی(!) بیش‌تر از این رقم می‌گیرند.

یک قرارداد درپیت می‌گذارند جلویت، که هیچ ارزش قانونی و حقوقی ندارد. یک رقم احمقانه در جای خالی می‌گذارند و خودکار را می دهند دستت...

خب در این‌جای قصه من هنوز وحشی نشد‌ه‌ام. توی دلم می‌‌گویم خر خودتانید و قرارداد را که هیچ شباهتی به قرارداد کتاب ندارد امضا می‌کنم. توی راه‌پله های موسسه(!) قرارداد را قایم می‌کنم که شرمنده‌ی رضا نشوم دست‌کم... در ماشین را که باز می‌کنم، تصمیمم را گرفته‌ام: ترجمه نخواهم کرد.

حالا که ۵ روز گذشته، متن قراردادی که مترجم قبلی لای کتاب برایم فرستاده بود جلویم است و رقم قرارداد او را می‌دانم. زنگ زده‌ام به پیک تا بیاید و کتاب را برایشان ببرد. البته که به خودم زحمت نمی‌دهم با آن‌ها تلفنی صحبت کنم. اسمش بی‌ادبی است؟ اشکالی ندارد. فکر می‌کنم رفتار آن‌ها هم به قدر کافی بی‌ادبانه بوده. تازه تلفن‌شان را هم جواب نمی‌دهم. همین است که هست.

خیلی هم راضی‌ام!

سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()