← صفحه بعد صفحه قبل →

دست‌های کوچولویش را می‌اندازد توی موهای مادرش، سرش را می‌گذارد روی شانه‌ی او. هزار دور هم که بابایش بچرخاندش دور اتاق، باز تا سایه‌ی مادرش را می‌بیند ٢ تا دستش را دراز می‌کند به طرف او و با التمس نگاهش می‌کند. توی بغل مامانش آرام می‌شود و می‌خوابد.

بهش حسودی می‌کنم. او تنها کسی است که یک تکیه‌گاه امن دارد. با بوی مادر، آغوش مادر، نگاه مادر آرام می‌شود. مطمئن است که هیچ چیز نمی‌تواند به او آسیب بزند.

فقط وقتی هم سن و سال او باشی می‌توانی این قدر به مادرت مطمئن باشی. به محض این‌که بزرگ شوی، می‌فهمی مامان هم نقطه‌ضعف‌هایی دارد. مهم‌ترینش هم این‌که مادر است. می‌دانی اگر چهره‌ات درهم باشد، اگر تنت داغ‌تر از همیشه باشد، اگر حتا فقط حوصله نداشته باشی، رنگش می‌پرد. می‌دانی اگر شستش خبردار شود که دعوا کرده‌ای، شکست عشقی خورده‌ای، پول نداری، مریضی، افسرده‌ای و تنهایی، از خواب و خوراک می‌افتد. کم کم سنش هم بالا می‌رود و ضعیف‌تر می‌شود. می‌دانی ممکن است قند خونش بالاتر برود، ممکن است از آن سردردهای بی دلیل بگیرد. ممکن است بترسد.

کم کم تو مامان مامانت می‌شوی. هنوز ١٠ سالت بیش‌تر نیست که از زیر لحاف شکمش را چک می‌کنی که بالا و پایین می‌رود یا نه. ١۵ سالت است که رازهایت را برای خودت نگه می‌داری. ٢٠ سالت است که همه‌ی بعض‌هایت را تنهایی می‌شکنی. ٢۵ سالت است که هر وقت ازت می‌پرسد خوبی، یک لبخند گنده می‌نشانی روی لب‌‌هایت. ٣٠ سالت است و مامان هنوز نمی‌داند در این ٣٠ سال چه‌ها بر تو گذشته و او خبردار نشده است.

در تمام سال‌های زندگی‌ات، به کرم‌های جوان‌کننده و ضدچروک، به باشگاهی که مامان بتواند برود و دردهایش کم‌تر شود، به روسری‌های خوش‌رنگ و سفرهای نرفته فکر کرده‌ای و  مامان دیگر آن آغوش بی‌دغدغه‌ی بچگی‌هایت نیست.

این تلخ‌ترین کشف بزرگ شدن آدم‌هاست؛ این‌که می‌فهمند مادر با همه‌ی خوبی‌اش، با همه‌ی مهربانی‌اش، با همه‌ی فداکاری‌اش، نمی‌تواند از آن‌ها دربرابر بی‌رحمی زندگی دفاع کند.

سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: نیلا و مادر و زندگی