← صفحه بعد صفحه قبل →

هزار بار هم که بیایم «...برگر»، یادم می افتد که ١٢ سال پیش، این‌جا جای تازه‌ای بود. ما برای مهمان تازه از خارج رسیده‌ای از این‌جا برای همه برگر و سیب‌زمینی گرفتیم. آن روزها طعم نانش طعم جدیدی بود و خوشم می‌آمد از گاز زدن ساندویچ های پنیردارش و هنوز هربار خیارشورش را که به نرم زیادی شور است دور می‌ریزم.

هربار که بیایم این‌جا و روی صندلی‌های چسبیده به زمینش بنشینم، به این فکر می‌کنم که این مغازه مال کسی است که روزی مدیر انتشارات جایی بود که کار می‌کردم و هربار از خودم می‌پرسم یعنی این پسره که 12 سال است پشت صندوق ایستاده، پسرش است؟ و البته خیارشور زیادی شور را از لای نان بیرون می‌کشم.

یادم می‌افتد یک روز عصر رفتیم پایین‌های شهر، در کوچه‌های ناآشنا دنبال مطب یک ماما گشتیم و او قرص کوچکی را گذاشت لای دستمال کاغذی و ما گرسنه و تشنه رسیدیم این جا و هرچه لای دستمال را گشتیم قرص نبود. درست همین روبه رو بود که ایستاده بودیم و زیرصندلی‌های ماشین را می‌گشتیم. همین ماشین...بعد نمی دانم تقصیر قرص بود یا بدشانسی من که هر چه برگر برایت آوردند وسطش قرمز بود. تو هر بار ساندویچ‌ها را پس فرستادی و من ساندویچ خودم را تا ته خوردم و محال است هربار که می‌آیم این جا، یادم نیفتد که چه قدر فرق کرده بودی با ما که این‌جا همه‌ی ساندویچ‌ها را با ولع می‌خوریم و من فقط خیارشورهای ساندویچم را در می‌آورم که به نظرم زیادی شورند.

این جا که می آییم، هربار رضا می گوید حس فیلم های آمریکایی را دارد با آن فضای باز جلویش که ماشین ها کج پارک می کنند و من سیب زمینی با طعم سیرش را و سالاد کلم سس‌دارش را حتما می‌خورم و هی توی ذهنم حساب می‌کنم چند کالری اضافه دارد و بازهم می‌خورم و فط کمی از سس سالاد را می‌زنم کنار.

این‌جا که می‌آیم، یادم می‌افتد آن روز اسباب‌کشی که کامیون بار ایستاده بود جلوی شیشه‌های عریض مغازه... من و ریحانه فکر می‌کردیم دیگر هرگز برای ساندویچ خوردن مسیرمان به این‌جا نخواهد خورد و من دلم برای سیب زمینی‌ها تنگ می‌شد نه برای خیارشورها که خلاف من ریحانه خیلی دوست دارد.

امکان ندارد بیایم این‌جا و به تو فکر نکنم که می‌گفتی توی عمرت بیرون ساندویچ نخورده‌ای، چون اصلا نمی‌توانی فکرش را هم بکنی که جلوی یک مرد ساندویچ بخوری و رژلبت پاک شود و آن‌وقت او خط طبیعی لب‌هایت را تشخیص دهد و فکر می‌کنم که لب‌های باریکت چقدر قشنگ بودند و چقدر چهره‌ات را معصوم می‌کردند.

ما دوتایی می‌آییم این‌جا،در حالی که من ساندویچ می خورم و هیچ به رژ لبم که پاک می‌شود فکر نمی کنم و در عوض به همه‌ی آدم‌هایی فکر می‌کنم که با هم به این‌جا آمده‌ایم یا نیامده‌ایم و ذهنم با یک همبرگر در سراسر دنیا می‌چرخد.

دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()