← صفحه بعد صفحه قبل →
مي نويسم براي اينكه آروم بشم . تا حالا عادت نداشتم شكسته بنويسم . اما يه چيزي وادارم مي كنه اين طوري بنويسم . توان اينو دارم كه همه ي حرفهامو جار بزنم . حتي مي تونم يه چيزايي بگم كه تا حالا نگفتم . انگار يه سررسيد با يه عالم ورق ضميمه ، كم بوده . بذار بگم الان چه احساسي دارم … بذار يه كم فكر كنم … آهان ! فهميدم ! چيز چندان غريبي نيست . مطابق معمول ، دلم گرفته . دليلش هم خيلي ساده و مشخصه . به خاطر تو … به خاطر صدات كه گرفته بود و دليلش سرفه هايي نبود كه راه نفست رو بسته بودن . لازم نيست چيزي بگي . نمي توني انكار كني . سعي نكن مثل هميشه پرتشون كني ته مغزت … فكراتو مي گم . همونهايي رو كه آزارت مي دن . .. من عادت ندارم مرتب به روي كسي بيارم كه مي فهممش . نمي خوام اداي آدماي متفكر رو بيارم . اما اينو برا ي هميشه يادت باشه كه چه بخواي و چه نخواي ، دستت پيش من رو شده . دليلش هم اينه كه من دوستت دارم . نمي دونم تا حالا تونستي اين موضوعو بكني تو كله ات يا نه . حقيقتش من كه ديگه فكري و راهي به ذهنم نميرسه . يعني نمي دونم از اين واضح تر ديگه چه طور ممكنه . . . من همه ي تلاشم رو كردم و البته اين معنيش اين نيست كه خسته شدم و مي خوام توقف كنم . اما يه جورايي ارزو مي كنم تو بفهمي … بفهم ! تورو خدا بفهم ! وگرنه معلوم نيست كه من چه كارهاي ديگه اي ازم سر بزنه . دوست كوچولو! دلم مي خواست اين شعر رو برات بنويسم يا بخونم . اما تو نه حوصله اش رو داشتي ، نه حالت مناسب شنيدنش بود . عوضش اينجا مينويسمش كه مطمئنم نمي توني بخونيش و اصلا از بودنش خبر نداري !

گل مريض ا ست ، دوا مي خوا هد
چه كسي مي دا ند
قرص خورشيد كجاست ؟
پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸۱ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: