← صفحه بعد صفحه قبل →

می‌شود آم بمیرد و نفهمد که مرده.

مثلا او که صبح دیگر از خواب بیدار شده، حالا فکر می کند مرگ ادامه ی خواب دیشب است. دردی را احساس نکرده یا دست کم ما فکر می‌کنیم احساس نکرده است. بدون درد مردن آرزوی خوبی است که هر کسی می تواند برای خودش بکند. بعضی ها هم یک نفس عمیق می کشند و می میرند. آنها می فهمند مرده اند اما برایش درد نمی کشند.

بعضی ها هم تا دم آخر درد می کشند. بقیه برای دل خوشی خودشان و آن آدم می‌گویند که این دردکشیدن ها از بار گناهش کم می کند.

تا چند وقت پیش ترسی از مرگ نداشتم. هنوز هم فکر می کنم خدا مهربان تر از این حرف هاست که بعد از زندگی های رنج بار ما آدم ها در دنیا( ما آدم های معمولی) باز غذاب مان کند. مرگ یک جور فرو رفتن در آغوش مهربان خداست که بارها در زندگی آرزو می کنی نصیبت شود... اما درد کشیدن پیش از مرگ مرا می ترساند... دوست دارم بمیرم و نفهمم که مرده ام.

پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: مرگ