← صفحه بعد صفحه قبل →

هنوز وقتی خیلی سرم گرم کار می شود، مقنعه ام زیر چانه ام می چرخد و می چرخد. موهایم را دسته دسته بیرون می آورم و چشم هایم را می مالم و آرایش صبحگاهی ام در تمام صورتم پخش می شود. روزهای مدرسه هم همین طور بودم.

یادم هست از کلاس که بیرون می آمدم، آنقدر داد زده بودم سر بچه ها که حنجره ام خراش برداشته بود. روزهایی بود که مثل آنها دلم می خواست زنگ زودتر بخورد اما با کمال ناجوانمردی تا لحظه ی آخر درس می‌دادم و نمی‌گذاشتم با هم حرف بزنند. همه‌اش تقصیر دوربین هایی بود که خانم مدیر در کلاس ها کار گذاشته بود. چقدر درباره‌ی چیزهای ممنوع حرف زده بودیم در کلاس...چه خوب که دوربین ها صدا را ضبط نمی‌کردند.

دلم برای شیطان ترین شاگردهایم تنگ شده است؛ آنهایی که در مرکز خریدها، در سالن انتظار تئاتر شهر و پشت فرمان ماشین های مدل بالا می بینم و بیشترشان جلو می‌آیند و سلام می کنند و بعضی ها زیر چشمی مرا می کاوند و نگاه شان را می دزدند.

اما از بین ده ها کلاسی که در ۶ سال تحصیلی داشته ام، هرگز بچه های آن مدرسه غیرانتفاعی را در منطقه‌ِی ١٢ تهران فراموش نمی کنم... بچه هایی پیش دانشگاهی رشته های ریاضی  و تجربی که خیلی جدی در آزمون های قلم چی شرکت می کردند و می‌خواستند دکتر یا مهندس شوند. در مدرسه‌ی مذهبی آنها که با دیوارهای بلند چشم هر نامحرمی را از رخسارشان پوشانده بود، هرگز مقنعه ام دور سرم نچرخید و موهایم بیرون نیامد. در مدرسه ی اسلامی آنها همه چیز آرام بود. بچه های مودبی بودند که با سرویس های خصوصی به خانه می رفتند و به هیچ چیز اعتراضی نداشتند.

هیچ وقت هیچ کدام شان را هیچ جا ندیدم. نه اهل خرید بودند، نه علاقه مند به تئاتر و سینما نه در خیال رانندگی. بیشترشان حتما شوهر کرده اند و متخصص زنان و زایمان یا مهندس بیکار شده اند.

بعضی آدم ها همین جور نامرئی اند. حتی باعث نمی‌شوند قیافه ات به هم بریزد و گلویت خراش بردارد. من آن بچه های معمولی را که هیچ وقت یاد نگرفتند کتاب بخوانند و خوب بنویسند به آن بچه های سربه زیر ساکن خیابان ایران ترجیح می دهم انگار...

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ایران