← صفحه بعد صفحه قبل →

سال پیش، زنی را دیدم اهل یکی از کشورهای اروپای شرقی...کشوری که سال های طولانی نماد سانسور و فشار بود. من در تمام کوچه های شهر او زندگی کرده بودم از بس که سطر سطر کتاب های نویسندگانش، مرا برده بود به متن فشارهایی که مردمش تحمل می کردند.

ما با هم یک لیوان چای خوردیم. کار او با من چیز دیگری بود، اما با هم درباره ی نویسندگان کشورش حرف زدیم. او کارش را با من انجام داد. گفتنی ها را گفت و آن حرف ها هیچ ربطی به سال ها خفقان کشورش نداشت. من اما چیزی در چشم های آن زن می دیدم که نمی فهمیدم. زیر چشمی نگاهش می کردم و از خودم می‌پرسیدم: این چرا این شکلی است؟

این حس را موقع دیدن فیلم ۴ ماه و ٣ هفته و... هم داشتم. می گفتم چرا آدم ها این طوری در خیابان راه می روند؟ این طوری سوال می کنند از هم؟  چزا این همه ترس دارند؟ سقط کردن یک بچه در کشور ما هم اتفاق ترسناکی است...اما ...

حالا هر روز یاد نگاه آن زن می افتم. یاد چیزی که در عمق چشم هایش تکان تکان می‌خورد. با من درباره ی تصمیمی حرف زد و گفت: می دانم. سخت است.

از کجا می دانست؟ تمام راه از خودم این سوال را پرسیدم.

*

آن شب تا صبح توی تخت پهلو به پهلو شدم. تلویزیون روشن بود. نورش افتاده بود توی هال. بچه ها بیدار بودند. گاهی می نشستند، گاهی دراز می کشیدند. شام مان را آخر وقت خوردیم. همان موقع بود که لقمه ها در گلویمان گیر کرد. من کمی زل زدم به تلویزیون. بعد پا شدم و افتادم روی تخت. مثل پدرم -وقتی که شب ها بی خواب می‌شود- تا صبح آه کشیدم.

صبح فصل تازه ای در زندگی ام شروع شد. با خودم گفتم: دیگر کی می شود طعمی به مذاقم خوش بیاید؟ کی دیگر دوباره می خندم؟ دیگر کی می شود که چیزی به چشمم قشنگ بیاید؟

حالا راه که می روم، فکر می کنم داستان ۴ ماه و ٣ هفته و... دارد فیلمبرداری می شود. حالا توی  آیینه نگاه می کنم. حس می کنم دارم شبیه آن زن می شوم... چیزی در نگاهم تکان می خورد. شبیه آن زن که در شهری در اروپای شرقی زندگی می کرد و می‌دانست تصمیمی که باید بگیریم، تصمیم سختی است.

پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: