← صفحه بعد صفحه قبل →

 

این آخرین یادداشت یکی از بدترین سال های زندگی من است. می خواهم چمدانم را خالی کنم، دور ریختنی ها را بیرون بریزم و بردنی ها را ببرم. اول از سردبیرها؛ تهیه کننده‌ها و مدیران محترم شروع می کنم:

  •  سخت تر از همه ی سال ها زندگی ام کار کردم؛ بدون بیمه، بدون سابقه ی کار، بدون امنیت، بدون حتی یک اسکناس که بی آنکه دلم بلرزد خرج کنم. شب های زیادی با دغدغه ی اینکه فردا چه خواهد شد خوابیدم. روزهای زیادی بدون کوچک ترین انگیزه ای به کارم ادامه دادم. بسیاری از هفته ها را با فشارهای آزاردهنده‌ی کاری گذراندم. روزنامه نگاری بودم که فهمیدم بیرون ساختمان ما«روزنامه نگار بیکار ریخته است» و «با نقطه‌ی مطلوب فاصله ی زیادی» دارم. تشکری نشنیدم که به دلم بنشیند. پول های زیادی را که حقم بود ندادند. بالاتری ها شاید ندانند که به خاطر همین رقم های بی ارزشی که از من گرفته‌اند، من بارها پیش عزیزانم شرمنده شده ام. نتوانستم هیچ جا به کسی کمک کنم، نتوانستم صدقه یا هدیه ی قابل قبولی به کسی بدهم و... نمی‌دانم. شاید خدا هم روزی شما را شرمنده ی عزیزان تان کند.
  • تمام روزهای نوروز گذشته را به خودم حرام کردم تا کاری را که قبول کرده بودم سر وقت تحویل بدهم. من به قولم وفا کردم، اما آن دوست گرامی رابطه ی کاری اش را با طرف قرارداد به هم زد و من دستمزدم را نگرفتم. آن دوست گرامی هم حاضر نشد جز یک تلفن خشک و خالی کاری برای من انجام دهد. من می توانستم با آن قرارداد که به امضای همان دوست بود شکایت کنم؛ اما این کار را نکردم و موسسه هم گفت دوستت به ما بدهکار است . برو و پولت را از او بگیر! یک دوست دیگر هم مرا به کاری کشاند و اصلا به روی خودش نیاورد که باید در مورد بخش مالی قضیه هم مسوولیتی نشان دهد و در نتیجه ما شدیم نوکر بی جیره و مواجب.

و اما دوستی ها و رابطه ها:

1- چند دوست نزدیک حرف های خیلی بدی زدند که به یادآوردن شان هنوز هم آزارم می دهد.

2-  چند ماه خیلی بد را گذراندم؛ با درد و تب و فشارهای روانی. گذر فصل ها را نفهمیدم و ندیدم.

3- بسیار گریه کردم؛ در خیابان ها و اتوبان ها؛ فرو رفته در بالشم...

اما اتفاق های خوبی هم افتاد که دوست دارم باخودم ببرمشان:

  • تئاترهای خوبی که دیدم: خشکسالی و دورغ، کوکوی کبوتران حرم، زمین و چرخ، شکار روباه , مانیفست چو و...
  • فیلم های خوبی دیدم: درباره الی، بچه عوضی، بنجامین باتن، جاده رولوشنری و میلیونر زاغه نشین و....
  •  سفرهای خوبی رفتم.. .
  •  آدم های تازه خوبی را شناختم؛ مثل فرشته که بدون اینکه حتی ببینمش هم به من انرژی می داد و روزهای خوبی با مستوره داشتم که شاید خودش هم نداند چقدر برایم اهمیت داشته.
  •  دوست های قدیمی ام را پیدا کردم؛ مهتاب که در روزهای سخت تابستان هوایم را داشت، رعنا که در روزهای پاییز سرو کله اش پیدا شد.
  • کتاب هیا خوبی خواندم؛ یکی دوتا کار از پل استر و سلینجر،فرار آلیس مونرو،ماجرای عجیب سگی در شب و ..
  • چند تا داستان نوشتم، چندتا ترجمه کردم و چندین تا شعر گفتم. به اضافه ده ها هزار کلمه با حروف سیاه که بعضی هایشان خوب بودند و بعضی ها معمولی.
  • دو نفر به اعضای خانواده ی ما اضافه شدند!

و برای خودم یک آرزو می کنم:

خدایا چوب جادویی ات را به زندگی ام بزن و نقشه ات را آشکار کن! آنکه باید مرا ببخشد، ببخشد...

یک سوال هم دارم از کسی که خودش می فهمد با او هستم:

آن روز؛ آن سال، آن لحظه، با خودت فکر نکردی «آن وقت چی فکر می کند درباره ی الی؟»

چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شخصی