← صفحه بعد صفحه قبل →

 

 (ادامه مطلب را از لینک انتهای صفحه بخوانید)

مهمانی شام

جاشوا فریس

 

آن روز که دو زن برای ناهار رفته بودند بیرون و زنش با کلی غم و غصه بر گشته بود، گفته بود:«چرا با خودت این کار را کردی؟» با این حرف می‌خواست جلوی اذیت شدنش را بگیرد. در اصل می‌خواست آنها را از هم جدا کند، جوری که مجبور نباشد در یک مهمانی شام دیگر، کنار دوست زنش و شوهرش بنشیند. اما بعد از چند ماه، زخم‌ها ترمیم شدند و و دوستی شان به حالت اول برگشت. نمی‌توانست زنش را سرزنش کند. آنها برگشتند سر جای اول شان، چون دوست‌های قدیمی‌بودند.

 4 ساعت پیاده روی  کرد و درخودش فرو رفت. به عصر و همه اتفاق‌ها، همه ژست‌ها و همه حرف‌هایی که ممکن بود گفته شوند، فکر کرد. بعد بر گشت به آشپزخانه و با یک لیوان نوشیدنی جلوی یخچال ایستاد و گفت: نمی‌‌توانم این کار را بکنم.

- نمی‌توانی چه کار کنی؟

آب آرام روی گاز جوش می‌آمد، گوشت را توی ظرف ادویه که کنار تخته گوشت بود، خوابانده بودند تا طعم بگیرد. زنش کنار سینک ایستاده بود و پیاز خرد می‌کرد. بقیه سبزیجات در انتظار خرد شدن روی کابیت بودند، تازه و محکوم به مرگ. زن، یک لحظه دست از خرد کردن پیازها کشید تا بازویش را بالا بیاورد و چشم‌هایش را در یک حرکت تراژیک پاک کند. بعد دوباره اشک ریزان کارش را از سر گرفت. لب به نوشیدنی اش نمی‌زد.

- می‌توانم پیش بینی کنم از لحظه ای که آنها می‌رسند اینجا، تا موقعی که برای خداحافظی می‌بوسیم شان؛ چه اتفاقی می‌افتد. اصلا نمی‌‌توانم تحمل شان کنم.

-  مهم نیست. به جای بوسه خداحافظی می‌توانی زبانت را بمالی روی گلویش.

همین طور داشت پیاز خرد می‌کرد. دستش می‌انداخت و با بدترین لحن حرف می‌زد، چیزی که خوب در آن مهارت داشت.

- اما به نظرم این کار بیشتر او را غافلگیر می‌کند تا تو را !

گفت: « آنها می‌آیند تو. ما کت شان را می‌گیریم، تند تند حرف می‌زنیم، جوری که اصلا  قرار نیست 4 ساعت دیگر با هم باشیم. مست می‌کنیم و درباره خیلی چیزها حرف می‌زنیم. همه کلی می‌خندند، اما بعدش هیچ کس یادش نمی‌آید چی آنقدر خنده دار بوده. بعد تعارف درباره غذاها. یک عالمه تک گویی... بعد آنها شروع می‌کنند به خمیازه کشیدن و می‌گویند دیگر باید برویم نه؟ ما مودبانه نگاه می‌کنیم. بعد همه می‌ایستند. یکی از ما کت‌هایشان را می‌دهد. همه‌مان می‌گوییم: وای چه شب خوبی بود. زود یک برنامه دیگر بگذاریم و... بعد آنها می‌روند و ما درباره شان حرف می‌زنیم و آنها هم در حالی که از خیابان‌ها می‌گذرند، درباره ما حرف می‌زنند.

 


زنش پرسید: حالا چی دلت را خنک می‌کند؟

- یک کار باحال.

- پس صبر کن بیایند.

بعد دستش را روی تخته کشید تا پیازهای خرد شده را جمع کند.  لیوانش را داد دستش: «نوشیدنی‌ات را بخور.» زن یک جرعه خورد و مرد از آشپزخانه آمد بیرون.

نشست روی مبل و شروع کرد به خواندن یک مقاله. بعد بلند شد و دوباره رفت توی آشپزخانه و برای خودش یک لیوان نوشیدنی دیگر ریخت.

- یک چیز دیگر هم هست. سورپرایزشان را بگو. حتی سورپرایز لعنتی شان را هم می‌شود پیش بینی کرد.

- ولی تو باید به خاطر آنها تظاهر کنی که غافلگیر شده ای.

- اول چند دقیقه انتظار.... بعد یک کم سکوت. آن وقت شوهره می‌گوید... البته با کلی خجالت... می‌گوید:‌ چرا تو بهشان نمی‌گویی؟ آن وقت زنه می‌گوید: نه! تو بگو. او می‌گوید: خودت بگو. بالاخره زنه می‌گوید: خب... خب... خودم می‌گویم... آن وقت ما یک جوری به حرف شان گوش می‌کنیم که انگار واقعا غافلگیر شده ایم. گندشان بزنند... باورت می‌شود که او واقعا حامله شده باشد؟ یکی می‌دود دنبال بلیت بخت آزمایی؛ یکی دیگر می‌گوید برنده شدم! حرامزاده!  خنده دارترش این است که کاملا قابل پیش بینی است که خبرکذایی شان چه می‌تواند باشد!

زنش گفت:« خب...باشد. اگر این اتفاق افتاد، می‌توانی بهشان پیشنهاد کنی که بچه را سقط کنند.»

مرد یخش را جوید و سر تکان داد. گفت: «این می‌تواند همه چیز را عوض کند. نه؟»

- بهشان بگو می‌توانند این کار را با یکی از چوب لباسی‌های ما انجام بدهند.

- عالی است. من هستم.

آشپزخانه کوچک بود. شاید اگر می‌رفت توی یک اتاق دیگر بهتر بود؛ اما دلش می‌خواست پیش او بماند. زن داشت سیر و پیاز سرخ می‌کرد.

- او حالش خوب است. حال هر دوشان خوب است... فقط من حالم خوب نیست.

- ما که سالی یکی دوبار بیشتر دعوت شان نمی‌کنیم. حتما می‌توانی یک امشب را تحمل کنی... بعد وقتی بچه دار شدند...

- وای خدای من!

- وقتی بچه دار شدند دیگر کمتر می‌بینیم شان.

- کارت تبریک می‌فرستند...این هم کوچولوی ما...کوچولوی ما را ببینید... وای خدای من!

- تو که مجبور نیستی بچه ات را ببری توالت!

- شرط می‌بندم که یک کالسکه هم می‌خرند.

- کالسکه؟

- یک کالسکه.

- یک کالسکه که بچه را ببرند بگردانند.

مرد پنیر را گذاشت روی کابینت. گفت: «آره. یک کالسکه که بچه را ببرند گردش.»

- خودت... خودت اگر بچه داشتی کالسکه نمی‌خریدی؛ فقط به خاطر اینکه خیلی تکراری است؟ کالسکه نمی‌خریدی نه؟

- به نظرم ما بچه را چسب پیچ کنیم. ارزان تر در می‌آید.

- مثل آغوش بچه اما با چسب!

- دقیقا.

- روی بچه به بیرون است یا به داخل؟

- اگر خوابیده باشد به داخل. اگر نخوابیده باشد، یک جوری که پاهایش آویزان باشد و بیرون را ببیند. به بیرون می‌بندیمش تا منظره داشته باشد.

- باعث می‌شود بچه کنجکاو بار بیاید. اشتیاق بچه را برای تجربه زندگی ارضا می‌کند.

- یک چیزی شبیه این.

- پس بچه هه باید خیلی خوشحال باشد که من نازا هستم.

از آشپزخانه آمد بیرون. با لیوان نوشیدنی اش توی نشیمن ایستاد و گوش داد به صدای آشپزی کردن او. آنها باید بن و لارن را هم دعوت می‌کردند، مثل دفعه قبل. بن و لارن بیشتر با او دوست بودند. با بن و لارن دیگر زمان مثل اتاق انتظار بیمارستان و کلیساهای میدوسترن که جوانی اش آنجا می‌رفت نمی‌گذشت.  اما او می‌خواست این بار فقط خودشان چهار تا باشند. شاید چون این طوری بیشتر می‌توانستند به خاطر خبر تازه آنها شادی کنند و تعداد دفعاتی که او می‌توانست بگوید: کاش بن و لارن را هم دعوت کرده بودیم  هم کمتر می‌شد. حالا دست کم این طوری یک لطفی به بن و لارن کرده بود.

برگشت به آشپزخانه. گفت: وقتی آمدند چطور است که مشروب بهشان بخورانیم؟

- مشروب؟

- تکیلا.

- به او هم؟

- به هر دوشان.

- برای تقویت بچه هه.

- یک جوری مجبورشان می‌کنیم. خودم مجبورشان می‌کنم.

- پس بهتر است عجله کنی.

- همه اش صحبت درباره فولیک اسید و ویتامین‌های ضروری برای مادر. یک لحظه صبر کن... آنها فکر می‌کنند آتیلا وقتی توی شکم مادرش بوده فولیک اسید می‌گرفته؟ ناپلئون چطور؟

زن داشت توی آشپزخانه این ور و آن ور می‌رفت.گفت: «یا جورج واشنگتن...بنیانگذار کبیر.»

- می‌بینی؟ من باید ادامه بدهم.

زن گفت:« من که فکر نمی‌کنم قبول کند.»

- یک جوری قانعش می‌کنیم. بهش می‌گوییم این پر از ویتامین‌های ضروری است. او هم قبول می‌کند.

- به خاطر اینکه تازه از کلاس سوم فارغ التحصیل شده. کور و احمق است.

مرد گفت:« من یک فکر دیگر می‌کنم.» دوباره از آشپزخانه آمد بیرون .توی راه بلند گفت: «خب...پیدایش کردم.»

اتاق خالی بود. حلقه ازدواج و انگشتر الماس زن روی کابینت بود. همیشه قبل از اینکه آشپزی اش را شروع کند می‌گذاشت شان آنجا. ظرفشویی پر از ظرف بود. روی گاز یک دیگ گنده و یک دیگ کوچک تر بود که بخارشان به سمت هود قهوه ای رنگ بلند می‌شد و درشان تلق تلق می‌کرد. در کابینت زیر ظرفشویی باز مانده بود. نگاهی به دستشویی توی آشپزخانه انداخت. از همان راهی که آمده بود برگشت توی آپارتمان که زنش بدون اینکه او متوجه شود وقتی روی مبل نشسته بود از جلویش رد شده بود. برگشت توی آشپزخانه پیش لوازم برقی و بوی خورش‌ها. زنش از در جلویی آمد تو.

- کجا رفتی؟

ـ آشغال‌ها را بردم پایین.

-خودم این کار را می‌کردم.

یک جورهایی به نتیجه‌های خوبی درباره مهمانی عصر رسیده بود، اما دیگر حال نداشت که درباره‌اش حرف بزند. در عوض رفت طرف او که کنار گاز ایستاده بود. در حالی که داشت یکی از خورش‌ها را هم می‌زد، دستش را دور کمر زن حلقه کرد. چند سال قبل، آنها روی این جور بغل کردن اسم گذاشته بودند. یادش نمی‌آمد چی. گردن و پشت مویش را بوسید. موهایش بوی دود و شامپو و ابریشم و گل‌های وحشی می‌داد. گفت: «من چی کار می‌توانم بکنم؟»

- می‌توانی میز را بچینی.

میز را چید. جلوی یخچال ایستاد و گفت: «بنابراین خودم می‌دانم چه کار کنم. آنها حتما یک شیشه نوشیدنی با خودشان می‌آورند. ما ازشان تشکر می‌کنیم و می‌گذاریمش توی آشپزخانه. دیگر رویش را هم نمی‌بینند. ما مراسم را شروع می‌کنیم. ازشان نمی‌پرسیم چی دوست دارند بنوشند. انگار که اصلا چنین چیزی یادمان نیست. چون من می‌شناسمش. حتی اگر زنه به خاطر خبر بزرگ نخواهد چیزی بنوشد، او می‌خواهد. من می‌گویم تمام شده. می‌گویم مشروب شان را برای شام باز می‌کنیم. اما این کار را نمی‌کنیم. فقط آب می‌آوریم سر میز. بعد، وسط شام ....

زن گفت:« می‌دانی؟ تو باید برای القاعده کار کنی.»

- وسط شام، من بلند می‌شوم و می‌روم توی آشپزخانه. برای خودم یک لیوان آبجو می‌ریزم. می‌گذارمش روی میز و یواش یواش می‌خورم. چطور است؟

- عالی است.

- او می‌گوید یکی دیگر هم دارید؟ بعد من می‌گویم خب...راستش این آخری اش بود. بعد تا ته می‌خورمش. فکر می‌کنی با این کار پا می‌شوند می‌روند؟

- بروند؟ نه.

- واقعا؟ بعد از این کار نمی‌گذارند بروند؟ لعنتی‌ها در هر صورت می‌مانند؟

- ممکن است دیگر نیایند، اما نه. نمی‌گذارند بروند.

گفت: «می‌دانی؟ آنها واقعا آدم‌های خوبی هستند. خیلی خوب!»

زن گفت:« او قدیمی‌ترین دوست من است. شوهرش هم گاهی خیلی بامزه است.»

مرد گفت:« راست می‌گویی. .می‌تواند خیلی بامزه باشد.»

بعد از دستشویی آمد بیرون، در حالی که سیفون توالت صدا می‌کرد. زن توی آشپزخانه نبود. یک تکه دیگر پنیر و یک کلوچه بر داشت. از کنار میز آرایش توی اتاق نشیمن گذشت. زن روی مبل نشسته بود و همان مجله ای را می‌خواند که او داشت می‌خواند. وسط اتاق ایستاد و دست‌هایش را بلند کرد:« پس کجا هستند؟»

ـ خدا می‌داند.

ـ اما تقریبا چهل و پنج دقیقه از قرارمان گذشته.

- لابد دارند یک چیز سبک می‌خورند.

-گوشت پخته؟

- همه چیز آماده است.

زن داشت آهسته روی مجله ضربه می‌زد. نه عصبانی بود نه بی حوصله. انگار حاضر بود هرچقدر که طول بکشد صبر کند.

- شاید باید بهش زنگ بزنی.

زن گفت:« این همان چیزی نیست که می‌خواستی؟ یک چیز غیر قابل پیش بینی.»

ایستاده بود جلوی تلفن و زنگ می‌زد به بیمارستان‌ها. ساعت ده بود. بعد شد ده و نیم. دوازده بار بهشان زنگ زد. پیامک و ایمیل فرستاد. نه گوشی را برداشتند نه جواب دادند.

مرد گفت: «مزاحم شامشان نشوی.»

- چه خوب! چه بزرگوار و با شعور!

مرد گفت:« لعنتی‌ها! یا حالا خوابیده اند یا دارند دی وی دی دوستان را تماشا می‌کنند. به خاطر همین گوشی شان را گذاشته اند روی سایلنت و تلفن را از پریز کشیده اند.»

زن داشت با تلفن حرف می‌زد: « بله؟ خب.....ممنون. ممکن است شماره مرا بدهید بهشان. شاید بالاخره یکی شان آمد.»

شماره اش را گذاشت و قطع کرد.

یک شماره دیگر را گرفت:« واقعا امکان دارد؟ امکان دارد که تو به هیچ کس غیر از خودت اهمیت ندهی؟»

- من سعی می‌کنم به درد بخور باشم.

- کمک کردنت به هیچ دردی نمی‌خورد.

دیگر دلش نمی‌خواست بماند. از اتاق رفت بیرون. زن داشت می‌گفت: « حتما... پشت خط می‌مانم. داد زد: «این گوشت خراب نمی‌شود؟» توی آشپزخانه بود. همه پنیر و کلوچه‌ها را تمام کرده بود. همه سالادی را که زنش با سیب زمینی و انگور درست کرده بود و انجیرهایی را که وسط گوشت گذاشته بود و در آب کارامل غلتانده بود خورد. حالا نشسته بود و داشت یک نعلبکی از قارچ‌هایی را می‌خورد که قرار بود کنار گوشت بره سرو شوند و خیره شده بود به گوشت‌های روی تخته گوشت.  یک شیشه دیگر نوشیدنی باز کرد:« عزیزم! این گوشت‌ها...باید چه کارشان کنیم؟»

- بکن توی کونت.

جویدنش را قطع کرد. با ابروهای بالا انداخته به دو تا دنده خردل مالیده شده نگاه کرد و فکر کرد چقدر چندش آور است اگر استخوان دنده را بکند توی مقعدش و چقد بامزه است اگر همان جوری برود توی اتاق نشیمن و یکی از دنده‌ها را بگذارد لای دندان‌هایش. گفت:« بکنم توی کونم. .هه... خودت می‌دانی کی باید بکندش توی کونش. آنها. آنها باید این گوشت را بکنند توی کون‌شان.»

آن یکی بیمارستان هم خبری از آنها نداشت. باز هم شماره گذاشت و بعد رفت توی آشپزخانه: « چی داری می‌گویی؟»

- اینجا دو تا دنده هست. هر کدام مال یکی شان.

زن انگشتش را چسباند به پیشانی اش. سرش را فشار داد عقب و گفت: « قیافه ات هیچ شبیه آنها نیست... خودت می‌دانی که هیچ شبیه شان نیست... خودت هم به هیچ دردی نمی‌خوری.» ولش کرد و پرید عقب تا در یک موقعیت متعادل قرار بگیرد. مرد گفت:‌« متاسفم...من فکر می‌کردم به درد می‌خورم. نمی‌دانستم کمک کردنم به هیچ دردی نمی‌خورد.»

زن رفت بیرون. مرد گفت: «صبر کن.» نعلبکی را کوبید به کابینت و از چهارپایه آمد پایین. دنبالش دوید توی پذیرایی: «صبر کن... .من می‌گویم- گوش می‌کنی؟- می‌گویم من می‌خواهم کمک کنم. می‌شود لطفا برگردی و گوش کنی؟» زن ایستاد و برگشت. مرد گفت:‌« آنها حتما تاریخ را فراموش کرده اند، همین. و فردا وقتی زنگ بزنند، بهت می‌گویند که نمی‌دانی چقدر از این بابت متاسفند. الان هم در حالی که دارند برنامه آخر شب کونگ فو پاندا را نگاه می‌کنند تلفن را قطع کرده اند.

- که این طور ... پس دارند کونگ فو پاندا را تماشا می‌کنند.

- یا یک چیزی شبیه این.

- و تلفن شان را قطع کرده اند تا وسط گونگ فو پاندا زنگ نزند.

مرد انگشتش را بالا برد وگفت: « یا ... یا وسط در اتاق خواب ایستاده اند. نور کمی‌توی اتاق تاریک شان می‌تابد. شوهره یکهو می‌ترسد. مثل بچه‌ها می‌شود. انگار یکی وارد اتاق تاریک شده... انگار زنش آمده توی اتاق. زن پرت می‌شود وسط زمین.»  انگشتش را پایین  آورد:  «متاسفم. فکر نکنم کونگ فو پاندا ببینند.»

- تو اصلا فکر نمی‌کنی.

زن رفت توی اتاق خواب. نیفتاد وسط زمین، اما توی تاریکی دست شویی خودش را غرق کرد. قبل از این که چراغ را روشن کند صبر کرد تا در کاملا بسته شود. مرد نیم ساعت کف آشپزخانه نشست، بعد گفت : «هی!» جواب نداد. مرد ایستاد و بعد رفت توی اتاق خواب.

زنش را توی رخت خواب پیدا کرد. لباس خوابش را پوشیده بود و سرش را تکیه داد به تخت. داشت توی نور ضعیفی که از چراغ راهرو می‌تابید مجله‌ای را ورق می‌زد.

- چکار داری می‌کنی؟

ـ می‌خواهم بخوابم.

- گوشت هنوز روی کابینت است. غذاها این ور و آن ور هستند. می‌خواهی بگذاری خراب شوند؟

- دیگر نگران دوستانت نیستی؟

- گرسنه ام نیست

- همین حالا باید مجله بخوانی؟

- می‌گویی چکار کنم؟

- نمی‌دانم. برو خانه شان. ببین آن جا هستند.

- من باید همین جا بمانم. شاید از بیمارستان زنگ زدند. شاید هم پیدایشان شد.

مرد لب تخت نشست. سرش را بین دست‌هایش گرفت. صدای ورق خوردن صفحه‌های روغنی مجله را می‌شنید. بعد صدای تاپ تاپ قلبش را. زل زد به زن. زن گفت:« خیلی بد است که ما نمی‌توانیم بچه داشته باشیم. اگر یک بار می‌دزدیدندش معلوم است تو چه جوری دخترت را نجات می‌دادی!»

- دخترم؟ گفتی دخترم؟

- به نظرم بیشتر دوست داشتی پسر داشته باشی؛ نه؟ آن وقت می‌توانستی همه این هنرهای مردانه را در او جمع کنی؛ همه مردانگی ات را.

مرد بلند شد. پرسید: « می‌خواهی من بروم آن جا یا نه؟»

 

بارها به خانه شان رفته بود؛ اما آن شب همه جا تاریک بود. آپارتمان شان بزرگ بود با سقف مجلل و یک عالمه اتاق که انگار دور یک قرقره پیچیده شده بودند. وارد راهرو شد و دید یکی از اتاق‌ها درست کنار ورودی آشپزخانه روشن است. نیم رخ آدم‌هایی را دید که آن جا بودند و  آدم‌های دیگری را که در اتاق سمت راستی بودند. آدم‌ها به آشپزخانه می‌آمدند و می‌رفتند. بعضی با سرو صدای بیشتر. مردی که در را باز کرد نشناخت. پرسید: « امشب اینجا مهمانی است؟»

- شما همسایه اید؟

- نه! یک دوست قدیمی.

 مرد گفت:« توی یخچال نوشیدنی هست.» بعد در را بست. خودش را معرفی کرد. با هم دست دادند و مرد ناپدید شد. صدای گفت و گوها شادتر از آنی بود که از سالن پشتی، جایی که او برای اولین بار متوجه آن شد؛ شنیده بود و فکر می‌کرد از آپارتمان بغلی می‌آید. یک دقیقه توی راهرو ایستاد. بعد از توی راهرو وارد آشپزخانه شد. آن جا هم نور کم بود. سایه‌ها روی وسایل آشپزخانه، قابلمه‌ها و ماهی تابه‌ها افتاده بودند و  آدم‌ها دو نفری و سه نفری به میز آشپزخانه تکیه داده بودند. یک نفر در یخچال را باز کرد. نور یخچال یک لحظه توی آشپزخانه تابید. دوباره همه جا تاریک شد. یک نفر گفت: « آخرین نفر آن‌ها... تویی لعنتی؟» آن یکی ژستی گرفت انگار که می‌خواهد بطری اش را توی سر گوینده بکوبد. مرد وارد اتاق‌ها شد. نمی‌توانست هیچ کس را تشخیص بدهد. توی نور کم نمی‌توانست ببیند. آدم‌ها وسط گفت‌و‌گوهایشان پشت شان را به او کرده بودند. دلش نمی‌خواست جلو برود و دست بزند به شانه شان یا گردنش را دراز کند. با وجود تاریکی احساس هشیاری می‌کرد. از اینکه توی آشپزخانه چیزی ننوشیده بود احساس پشیمانی می‌کرد. نه فقط به خاطر اینکه از آخرین جرعه ای که نوشیده بود خیلی می‌گذشت و نوشیدن برای این جور مواقع خیلی خوب است، بلکه به خاطر اینکه بدون لیوان نوشیدنی توی دستش، حس می‌کرد خیلی از مرحله پرت است.

کنار شومینه، پایین آیینه و تاقچه ایستاد. شعله‌های آبی از روی هیزم‌های مصنوعی شعله می‌کشیدند و گرمای خشک مسمومی‌تولید می‌کردند .نه دودی، نه خاکستری. فقط یک آتش ساکن و مصنوعی. زل زد به آتش تا موقعی که چشمش سوخت. چشمش پرده ای از آتش بین او و دنیا کشیده بود. فقط تصویرهای مبهمی‌می‌دید؛ خطوط مبهم آدم‌ها و دیوارها. صبر کرد تا این تصاویر محو شوند، اما پیش از آن صدای آشنایی گفت: «خب؛ ببینید کی اینجاست!» پلک زد تا خوب ببیند، اما فکر نمی‌کرد حقیقت داشته باشد:«بن؟»

- من و لارن داشتیم فکر می‌کردیم تو ممکن است الان کجا باشی.

داشت می‌گفت:« ما کار داشتیم... حوالی عصر.»

- ایمی‌کجاست؟

گفت: «خانه است» و اضافه کرد:« حالش خوب نیست.»

بن گفت:« اوه !‌نه!‌ سرما خورده؟»

گفت: «شبیه سرما. لارن کجاست؟»

بن چرخید تا لارن را پیدا کند. وقتی برگشت با صدای آهسته تری گفت: «گوش کن رفیق! سمت چپت را نگاه کن.» بن با آب جوی توی دستش او را چرخاند :« همین جا پشت شانه‌های من. دیدیش؟ می‌دانی کیست؟»

- خوشگل است.

- خوشگل؟ رفیق می‌دانی کیست؟

- من هیچ کدام از این آدم‌ها را نمی‌شناسم.

قبل از این که بتواند خوب زن را ببیند، دستی را روی بازویش احساس کرد. به خاطر باریکی انگشتانش فهمید دست یک زن است. وقتی برگشت اصلا تعجب نکرد. گفت:« هی ! می‌دانی ما چه قدر منتظر شما بودیم؟»

- همین جا که هستی بایست بن. من یک لیوان دیگر برایت می‌آورم.

زن رویش را از بن برگرداند و به او اشاره کرد:‌« با من می‌آیی؟» در حالی که دستش را پشت او گذاشته بود او را از بین اتاق‌ها گذراند. پرسید:« این جا چه غلطی می‌کنی؟ ما تمام شب منتظر شما بودیم و شما مهمانی دارید.» زن به آدم‌هایی که یکهو به سمت آن‌ها برگشته بودند گفت:«هی! شما قول دادید صبر کنید تا من بیایم.» مردی گفت:« ما بدون تو چیزی نمی‌گوییم.» و دیگری خندید. گفت:« گوش می‌کنی؟ با تو حرف می‌زنم. » زن بدون این که نگاهش کند گفت:« می‌شود لطفا صبر کنی؟»

- کجا داریم می‌رویم؟

زن او را از راهروها گذراند. آخرین جرعه لیوانش را نوشید وآن را روی پله‌ها گذاشت.

- حتما باید این را می‌خوردیش؟

زن گفت:« آب تمشک است.»  بعد در را باز کرد و رفت توی پیاده رو. صبر کرد تا در پشت سرش بسته شود. پرسید:« کی تو را دعوت کرده؟»

 - کی دعوتم کرده؟ هیچ کس دعوتم نکرده. ما امشب قرار شام داشتیم. ما 4 نفر و تو ما را سر کار گذاشتی.

زن گفت: «متاسفم ما قرار شام نداشتیم.»

مرد گفت: «من هم متاسفم ولی داشتیم. ما یک عالمه چیز برای شما درست کردیم و کلی گوشت گران قیمت گرفتیم و حالا من آمده ام  این جا و می‌بینم شما یک مهمانی بزرگ دارید.»

- حالا فکر می‌کنی چرا ما یک مهمانی بزرگ داریم، در حالی که با شما قرار داشتیم؟

- ما چرا باید شما را دعوت می‌کردیم در حالی که شما داشتید مهمانی می‌دادید؟

زن جواب نداد. مردم می‌گفتند خوشگل است اما  گونه‌های پف کرده ای داشت و یک دهن گنده که او از همان اول ازشان متنفر بود. اولش دلش می‌خواست از او خوشش بیاید، اما مدل دهنش که شبیه بچه‌های لوس بود، صدایش و کلماتی که به کار می‌برد، نمی‌گذاشت. برایش احساس تاسف می‌کرد. گفت:‌« نمی‌توانی جواب بدهی؛ می‌توانی؟»

زن گفت: «بگذار یک چیزی ازت بپرسم.» دهانش کمی‌می‌لرزید. هیچ وقت این طور زشت نشده بود.گفت: «چرا تظاهر می‌کنی از ما خوشت می‌آید؟ چرا ما را برای شام دعوت می‌کنی در حالی که همه می‌دانند از ما خوشت نمی‌آید؟ از همان اول رفتارت با ما تحقیر آمیز بود.»

مرد از صراحت سوالش غافلگیر شده بود. وسوسه شد که با او بحث کند. اینکه از کجا با این اطمینان می‌دانست از آنها خوشش نمی‌آید؟ در عوض گفت: «به خاطر ایمی.» زن ساکت بود. گفت: «خب ...پرسیدی.»

زن گفت: «این مهمانی دعوتی است و ما از قصد شما را دعوت نکردیم.»

- پس شما من و ایمی‌را دعوت نکردید...قدیمی‌ترین دوستت را.. ایمی. اما دوست مرا دعوت کردید.

- توی یکی از مهمانی‌های شام شما بن را دیدیم.

- می‌دانم کجا دیدیدش.

- و او و لارن از آن موقع با ما دوست شدند.

- آن زن کی بود؟

- کدام زن؟

- همان زنی که روبه روی من ایستاده بود...وقتی داشتم با بن حرف می‌زدم.

زن گفت: «دیگر لازم نیست بیشتر از این حرف بزنم.» مرد گفت: «خب...فراموشش کن. نمی‌خواهید من اینجا باشم. باشد. اما من آمدم اینجا چون ایمی‌نگران تان بود. من چی باید بهش بگویم؟ بگویم شما نیامدید چون خودتان یک مهمانی بزرگ داشتید و از قصد او را دعوت نکردید؟»

زن به او خیره شد. بازوهایش را قفل کرده بود و سرش کمی‌کج بود. انگار یک دعوای عاشقانه داشته اند. صورتش ناگهان آرام و بی احساس شده بود. زن گفت:« می‌خواهی بدانی درباره تو چی فکر می‌کنم؟»

مرد به سختی می‌توانست چهر ه اش را بخواند.آرام و بی حس بود. نمی‌دانست چی فکر می‌کند. انگار یک نفر دیگر شده بود.

زن گفت:« من فکر می‌کنم ایمی‌اشتباه بزرگی کرده که با تو ازدواج کرده. من سعی کردم این را به او بگویم اما نتوانستم.. من و ایمی‌دیگر هیچ چیز مشترکی نداریم. متاسفم اما من تو را به خاطر این موضوع سرزنش می‌کنم. به خاطر اینکه دیدن تو و حرف زدن درباره تو خیلی کسل کننده است و اینکه او مجبوراست بقیه عمرش را با تو تنها باشد هم خیلی ناراحت کننده است..» مرد راه افتاد. ایستاد و برگشت. گفت: «شماها دیوانه اید.تو و اسکات هر دو.» و باز راه افتاد. زن گریه کرد و گفت:« دیگر اینجا نیا. تلفن هم نزن. نه امشب نه فردا.»

- باید زودتر بروم خانه و اینها را به ایمی‌بگویم. خیلی خوشحال می‌شود.

زن گفت: «کاش می‌شد بگویم برایم مهم است.»

 

برگشتنی تاکسی گرفت. توی صندلی عقب مکالمه شان را دوباره و دوباره تکرار کرد تا جایی که دست‌هایش را تکان می‌داد و دندان‌هایش را به هم می‌سابید. نمی‌توانست حرف‌هایی را که او زده بود باور کند. آنها خیلی عصبانی و ناراحت کننده و بدجنس بودند. هیچ چیز را بیرون ماشین نمی‌دید، اما می‌توانست به روشنی دهان او را ببیند و حرف‌های رکش را بشنود که او را به غلیان در می‌آورد و عصبانی تر می‌کرد.

وقتی از ماشین پیاده شد، عصبانیتش کمتر شده بود، اما دلش می‌خواست دوباره همان قدر عصبی شود. پس به آشپزخانه فکر کرد. ظرف‌ها توی سینک بودند و گوشت در حال گندیدن روی کابینت. صبر نکرد تا دوباره این منظره را ببیند. از در جلویی رفت تو و بلند او را صدا کرد. رفت توی اتاق خواب. رختخواب در آن سمتی که او دراز کشیده بود و مجله می‌خواند به هم ریخته بود. مجله روی پاتختی بود. قبل از اینکه از اتاق بیاید بیرون، نگاهی به حمام انداخت و برگشت توی آپارتمان. این بار همه چراغ‌ها را روشن کرد. توی راه آشپزخانه نگاهی به کمد انداخت و کت و شلوارهایش را شمرد. بعد با عجله رفت توی آشپزخانه. همه چیز مثل چند ساعت پیش بود. خودش هم همان طوری بود که قبلا پیش پیش بینی کرده بود.

 گیج کننده بود. باید خودش را آرام می‌کرد. دلش می‌خواست همه چیز را به او بگوید. چه شوخی بی رحمانه ای.چه تلافی احمقانه ای. حلقه ازدواج و انگشتر الماس زنش همان طور روی کابینت بود. همیشه موقع آشپزی می‌گذاشت شان آنجا.

وقتی برگشت توی اتاق خواب. زنش را گوشه تخت پیدا کرد که پشتش را کرده بود به او. احساس آرامش می‌کرد. از اتاق رد شد و در نور ضعیف اتاق دید که چشم‌هایش بازند. نگاهش نمی‌کرد. اما باید می‌دانست که او آنجاست. تکیه داد به دیوار. او همچنان به دوردست‌ها خیره بود.

گفت:«خانه بودند.» گذاشت حرفش ته نشین شود: «تمام مدت خانه بودند.»

زن چشم‌هایش را بست. چیزی را که می‌خواست بگوید در ذهن آماده کرد. دلش می‌خواست برگردد عقب و همه چیز را از نو شروع کند.از اولین صدایی که از مهمانی شنیده بود. زن بدون هیچ احساسی قبل از اینکه دست‌هایش را دور پاهایش حلقه کند یک قطره اشک ریخت. انتظار نداشت گریه اش را ببیند. فکر کرد لابد به خاطر نگرانی اش است. به خاطر آن همه دقتی که در آشپزی‌ کرده بود و آن همه زحمتی که به خاطر مهمانی کشیده بود. کنارش دراز کشید.

گفت: «خوابیده بودند و مجبور شدم چند بار زنگ بزنم تا بیدار شوند. خیلی ناراحت شدند. چند بار به من گفت که خیلی متاسف است.»

زن بلند شد و رفت توی آن یکی اتاق. یک دقیقه منتظرش شد و بعد غیر عادی بودن تخت را حس کرد. صدایش کرد. جواب نداد. دوباره صدایش کرد. فکر کرد بلند شود و دنبالش برود. اما معمولا این کار جواب نمی‌داد. شنید که دارد توی کمد می‌گردد. وقتی برگشت چراغ را روشن کرد، درست همان لحظه که او خیره شده بود به سقف. چشم‌هایش سوخت و برگشت. بعد دید که او یک چمدان گذاشته روی تخت و زیپش را باز کرده.

- چه کار داری می‌کنی؟

چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد. البته کاملا قابل پیش بینی بود... جمع کردن چمدان و کاملا ظالمانه. هم دراماتیک بود هم بیهوده.کجا می‌خواست برود؟

- خیلی مسخره ای . صبر کن. چرا این کار را با من می‌کنی؟

زن حرکتش را کندتر کرد. چند تا چیز دیگر گذاشت توی کیفش. با حالتی عصبی و خشن. یک جفت جوراب گذاشت توی ساک. انگار می‌دانست کاری که می‌کند نامعقول است. انگار هیچ چیز دیگری نمی‌توانست تصور کند. همچنان جلوی ساک ایستاده بود. بلند شد و بغلش کرد. گفت:«فقط یادش رفته بود. همین. تو که می‌شناسی اش.»

زن شروع کرد به گریه. خودش را انداخت روی بازوهایش. اشک‌های داغ زن روی پیراهنش می‌ریختند.

- چرا من مجبورم این زندگی را داشته باشم؟

دست‌های مرد شل شدند. زن گریه می‌کرد، انگار اصلا مرد او را در آغوش نگرفته... انگار اصلا توی این اتاق نیست. انگار اصلا توی این دنیا وجود ندارد.

 

 

منبع:‌نیویورکر-آگوست 2008

دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ترجمه و داستان