← صفحه بعد صفحه قبل →

مدت هاست دلم می خواهد بگویم:« نه...تو به فکر من نیستی.»

یا بگوبم:«نه....تو دوستم نداری.»

یا:« دروغ نگو. می دانم اصلا مهم نیستم.» یا بگویم: حالا که همه ی کارهایتان را کرده اید، بگویید کی نوبت من می شود؟»

خب، مثلا وسط ظهر زنگ می زنی و با لحن عجیبی می پرسی:« کجایی؟حالت چطور است؟» و من نمی دانم چه چیزی وادارت کرده در ٢ جمله حال مرا بپرسی؛

یا مثلامی گویی:« الهی قربون.... خوشگلم برم» و از من جلوی همسرت تعریف می کنی؛

یا وقتی خودم زنگ می زنم و می گویم دلم برایتان تنگ شده بود، الکی می گویی: من هم همین طور»،

یا می خواهی تولدم را جشن بگیرم و یا من هم در فلان مراسم حضور داشته باشم و در مورد فلان قضیه نظرم را بگویم انگار که اهمیتی دارد.

اما من مدت هاست که می دانم تو فقط ژست ادم های نگران را می گیری و در نهایت فقط برایت مهم است که من خلاف میل تو کاری نکنم؛

و تو وقتی شب ها توی خانه ی خودت هستی و داری شام می خوری و به محض اینکه سرت را روی بالش می گذاری، اصلا به من فکر نمی کنی؛

و تو آنقدر سرت شلوغ است که سال تا سال اسم من هم یادت نمی آید؛

و اگر من تولد بگیرم به خاطر این است که به خودت خوش بگذرد و اگر باید فلان جا حاضر شوم فقط برای این است که آبرویت نرود و مجبور به وضیح دادن چیزی نباشی و اگر نظرم را می پرسی به خاطر این است که...

می دانید؟

من دلم نمی خواهد کسی ادای دوست داشتن مرا در بیاورد.

یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شخصی