← صفحه بعد صفحه قبل →

من یک دروغگو هستم؛ اعتراف می کنم.

باور کن از این دروغگویی بدم می آید، اما مجبورم دروغگو باشم... چون اگر نباشم، زندگی ام نمی گذرد. من در کنار دروغگویی، یک سانسورچی حقیر هم هستم...مجبورم جمله هایی را که دوست دارم خط بزنم. مجبورم چیزهایی را که دوست دارم، ننویسم. مجبورم درباره ی چیزهای بی اهمیت هیجان نشان بدهم. مجبورم امضایم را پای حرف هایی ببینم که به آن ها معتقد نیستم. از شعار بدم می آید اما گاهی می بینم که ته جمله هایم یک شعار کوبنده اضافه شده. هفته ای چند تا ای میل می زنم و از دوستان بابت تغییراتی که نقشی در آن نداشته ام عذرخواهی می کنم و می گویم که قدرتی نداشته ام تا جلویش را بگیرم. بعد در حالی که می بینم بقیه با این تناقض درونی بیرونی شان کنار آمده اند و با خیال راحت می خندند و مسخره بازی در می آورند بغضم می گیرد. آن ها دروغ می گویند و یک آب هم می خورند رویش تا خوب پایین برود. قبول کرده اند که هر سازی در مجلس بود بلند شوند و برقصند. بعد از خرده جنایت های کوچکی که در آن ها حضور داشته اند، چایی شان را سر می کشند و صفحه های جدید اینترنتی باز می کنند. شب هم راحت سرشان را می گذارند روی بالش.

من اما تمام تنم از زور عصبانیت می لرزد. از دیدن خودم در این تصویر متعفن، از خودکار قرمزم، از کوتاه آمدنم بیزارم. از اینکه جزو جریان این رودخانه ام بدم می آید. از اینکه نمی‌توانم داد بزنم بدم می آید. حس می کنم توی بیداری هم  بختکی روی سرم افتاده که نمی گذارد نفس بکشم...که هرچه می خواهم چیزی بگویم نمی توانم.

من دروغ گویی هستم که عذاب وجدان دارد. دروغ گویی که نمی خواست دروغ بگوید.

جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شخصی