← صفحه بعد صفحه قبل →

تنفر نعمتی است.

همدیگر را نمی شناسید. نمی دانید کسی هست در این دنیا با این سر و شکل و اسم و رفتار. هستید؛ مثل هزارها آدمی که هستند و از بودن هم خبر ندارند.

بعد معلوم نیست اثر پروانه ای کدام موج دامن تان را می گیرد که به هم برمی خورید؛ یک جایی، یک روزی، یک طوری... خبر دار می شوید او هم هست در این دنیا، اسمی دارد، سرو شکلی، رفتاری... بعد روزهای طولانی بودن شروع می شود؛ می فهمید روی انگشت دستش دو تا خال قهوه ای دارد و کجای تنش را شاخه ی درختی خراشیده. می فهمید هر کدام چه رنگی را دوست دارید، چه غذایی می خورید، پاتوق تان کجاست و آن ته ته های روح تان چرا زخمی شده... بعد پرده ها می افتد، دروغ ها، کلک ها، چشم هایی که پشت شیشه های مات پنهان شده اند؛ بیگانگی.

فراموشی نعمتی است.

همدیگر را نمی شناسید. اسم و سر و شکل و رفتار از یادتان می رود. جای خال های روی دست، جای زخم های روی پوست، عادت ها و خاطره ها از یاد می رود؛ فقط در آن اعماق دردی هست، سوزش رنجی، فشار اندوهی...بعد اگر یک بار از کنار هم رد شوید، تنها تاسفی می ماند و حسرتی از روزهایی که بیهوده تلف شدند، و دریغ که کاش هرگز نمی دانستید او هم هست؛ مثل تمام آدم هایی که در خیابان می روند و رفتن شان هیچ حسی برنمی انگیزد...بی تفاوتی محض.

تنفر نعمتی است.

یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: