← صفحه بعد صفحه قبل →
چی می شد تو يه بار ديگه صدای خودتو می شنيدی ؟چی می شد واقعی می شدی و مطمئن بودی با وجود واقعی بودنت آ دمها ولت نمی کنن؟ چی می شد اگه اين صورتک کنار می رفت ؛ تو می شدی خود خودت با همه ی زشتی ها و بدی هات ؟
تو نيستی . هيچ جا نيستی . کجايی؟ می خوام بگردم پيدات کنم اما دلم نمی ذاره . گيره .... گير کسای ديگه ... گير اونا که دوستشون داره .. . ديگه حسابی گمت کردم . اون دورها . تو خاطره هام . فقط يادمه بيشتر از هر چيز همينو می خواستی .. که بميری . واسه کسی . چيزی . حالا مردی . خوشحالی ؟ آره . فقط دلت می خواد اين صورتکو بزنی کنار . گرمت شده . می خوای باد بخوره به صورتت . می ترسی . می ترسی . ترسو ! اون که بايد دوستت داشته باشه همه جوره دوستت داره . دوستت داره . دوستت داره ... فقط بلد نيست خودش اين صورتکو بزنه کنار ... آخرين قدمو هم بايد خودت برداری . بردار !
دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٢ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: