← صفحه بعد صفحه قبل →

   بیشترین چیزی که حالا بعد از دیدن فیلم short cuts رابرت آلتمن احساس می کنم، بدبختی آدم هاست. بدبختی چنان بر سر تمام شان سایه انداخته که نمی دانی به حال کدام شان تاسف بخوری. خوشبخت ترین خانواده همان هایی هستند که پسرشان را از دست می دهند. باقی، آدم های تنهایی هستند که در رابطه های دو نفره و آن هم نه الزاما زن و شوهری در بدبختی شان غوطه می خورند و حتا در لحظه هایی که با تمام وجود می خندند، تصویر مضحکی از زندگی شان به نمایش می گذارند. عقده های عمیق جنسی و خلاء های وحشتناک روحی و گفت و گوهایی که هیچ امیدی به نجات در آنها نیست. جنون، پریشانی، رنج، و دردهای بی پایان روح.

راستی چه کسی دلش برای این همه بدبختی و تنهایی می سوزد؟ احتمالا ممکن نیست که ما هم با دوربینی سرک بکشیم به خانه های همدیگر؛ وگرنه حتما حافظه دوربین مان پر می شد از صحنه های خود ارضایی، خیانت، مازوخیسم، سادیسم و خنده ها و گریه های احمقانه و بی سرانجام. این فیلم متعلق به 1994 است و من فکر می کنم چقدر شباهت دارد به حال و هوای آدم های اطراف ما؛ البته با این تفاوت که اینجا هزار پرده و چادر و روکش هست روی این خرابی ها و ویرانی ها و آنجا نویسنده ای بوده مثل کارور و کارگردانی مثل آلتمن که تمام این زشتی ها را به رخ مان بکشد...شاید تسکین پیدا کنیم.

خاصیتش هم لابد این است که می فهمیم همه با هم داریم توی یک گرداب متعفن فرو می رویم و می چرخیم.

دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: فیلم