← صفحه بعد صفحه قبل →

مرد شماره تلفنش را می نویسد روی یک کارت. می گوید هر ساعت از شبانه روز، هر ساعت، هر لحظه خواستم به او زنگ بزنم.

می گوید هر لحظه که خواستم شیر گاز را باز کنم- مثل دیروز، مثل پریروز، مثل هر روز- زنگ بزنم بهش. ما عرق کرده ایم. او سیاهی زیر چشم هایم را می بیند و می گوید از دیروز چقدر لاغر شده ای.

مرد دوست پسر جدید ندارد. مرد با دوست هایش مسافرت نیست. مرد شام مهمان ندارد. مرد کاری ندارد جز این که حرف های ما را گوش کند.مرد حتی برای این گوش کردن پول هم نمی گیرد. سیگاری روشن می کند و می دهد دست مان، و برایمان شکلات باز می کند تا با چایی بخوریم.

مرد نمی گوید من آدم کثیفی هستم. نمی گوید مستحق آتشم یا نه. وضو می گیرد و نمازش را می‌خواند. فکر نمی کند من روحم را به شیطان فروخته ام. به من می گوید او قدرت برتر است که پاسخ این بی معرفتی ها و تنها گذاشتن ها را می دهد. می گوید من به آدم ها و دوست پسرهایشان، به سفرهایشان، به فراموشکاری شان، به محبت های دروغین شان، به قید و شرط هایشان احتیاج ندارم. توی کونش فشفشه روشن نیست که ما را بگذارد و برود سر قرارش. نمی خواهد تنبیهمان کند و نبودنش را به رخ مان بکشد.وقتی می گویم نمی خواهم حرف هایش را بشنوم، وقتی می گویم برایم مهم نیست چه فکری می کند، وقتی با مشت محکم می کوبم روی میزش، می ماند. کیفش را روی شانه‌اش نمی اندازد. و  درست در لحظه ای که شیر گاز باز است، تلفن می زند...

مرد، مرا یاد دکتر یگانگی می اندازد. که به من گفت من مامانت هستم... با من حرف بزن و وقتی بالای سرم بود، بلند می گفت بسم الله الرحمن الرحیم.

مرد غریبه است. اما صبح به من می گوید دیشب تا صبح به کاری که من کرده ام فکر کرده است. مرا ترجیح می دهد به آدم های بیرون. به ناهارش، به شامش، به خوابش. می گوید تو مهم تری.مرد دوست پسر ندارد،. زن ، شوهر، کار ندارد.مرد می داند ما حال مان بد است...

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: