← صفحه بعد صفحه قبل →

با اضطراب زنگ زده بودم به سارا که روی سبزه های دانشگاه شان با ٢ تا دختر عرب نشسته بود. گفت: این همون خوشبختیه که در انتظارش بودی. همون همای سعادت. بچسب بهش.

من هنوز نچسبیده ام به این همای سعادت، اما نگذاشته ام از روی شانه ام بپرد. هر روز که می گذرد بیشتر می فهمم که هیچ چیز ارزش ماندن در این سرزمین را ندارد؛ حتا رابطه های کپک زده ی خونی و دوستی هایی به عمق یک سانت که من فکر می‌کردم موظفم به خاطرشان رگ گردنم را هم بزنم.

اگر قرار است دوست هایم وقتی سر و کله شان پیدا شود که من لبه ی پرتگاه ایستاده‌ام، اگر تمام سهم من از دوستی ها، رابطه در وقت اضافه است، اگر احتمالا من هم چیز بیشتری برای کسی نیستم، اگر عنوانم قلم به دست مزدور است، اگر هر ثانیه دارم سانسور می کنم، اگر یک وجب از این خاک هم مال من نیست، اگر حتا قرار است برای هر بیماری کوچک جرات نکنم بروم دکتر، اگر قرار است دست هایم این طور خالی باشد،

پس همان بهتر که نباشم.

دلم می خواهد شجاع باشم و نترسم.

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: