← صفحه بعد صفحه قبل →

طلاق بگیری که چی بشه؟

 

از روی نرده ها پریدم توی پارک. گشتم دنبال یک نیمکت خالی. هیچ کدام خالی نبود. اولش خواستم بنشینم روی سبزه ها، اما فکر کردم خیلی تابلو است،نشستم روی جدول کنار یکی از راه های باریک. بغلم یک نیمکت بود که 3تا زن نشسته بودند رویش. یکی شان پیرتر بود، آن دوتای دیگر جوان تر. وسطی عصا داشت. دور و برم را نگاه کردم. همه نیمکت های اطراف را زن ها اشغال کرده بودند، همین سن و سال، همین شکل و قیافه. نگاه کردم به پاهایشان. همه دمپایی نادر پوشیده بودند یا از این کفش های طبی که توی داروخانه ها می فروشند. مانتوهایشان کرپ مشکی بود، با یک روسری نخی. سرم درد می کرد. زانوهایم را بغل کردم و سرم را گذاشتم روی زانویم. زن پیر نیمکت کناری داشت درباره یک مرد 8-47 ساله حرف می زد. نفهمیدم پسرش است یا دامادش. گفت:«خونه رو کرده به اسمش. همه شو.» زن وسطی گفت:«شاید صیغه شه.» لهجه ترکی داشت. زن پیر گفت: «آره دیگه. صیغه شه. جوونه.»لهجه او هم ترکی بود. فکر کردم محله افتاده دست ترک ها. زن سوم گفت: «صیغه تموم می شه بالاخره.» زن پیر گفت: «نه. مادام العمره.» زن سوم گفت: «مادام العمر که نمی شه. صیغه یک سال ، دو سال، 99 روز...» زن وسطی گفت: «پس لابد عقدش کرده.» زن پیر گفت: «جوونه. 35 سالشه.» حساب کردم: یعنی 5 سال بزرگ تر از من. زن پیر تعریف کرد که این خانه همه دارایی مرد بوده. آن را هم به زور از پدر و مادرش گرفته. یعنی یک روز آمده خانه و گفته یالا خانه را به اسمم کنید. گفت: 2ماه بعد همه را کرد به اسم زنه.

سرم را بلند کردم. 2تا دختر 14- 15 ساله دور استخر می چرخیدند. موهایشان چتری بود و پشت سرشان را با گیره بزرگی بسته بودند. جلوی روسری شان را صاف می کردند و یکی شان هی به صفحه موبایلش نگاه می کرد. مانتوی آن یکی کمربند پهن نقره ای داشت. دور و بر را نگاه می کردند. فکر کردم من هم چندبار دور این استخر چرخیده ام،با چشم های هراسان. دور بعد که رسیدند جلوی ما، یکی شان گفت:«اه! این پارک چرا این جوری شده امروز؟  همه ش پیرزن. یه آدم توش نیست.» نگاه کردم به زن ها. چهره هیچ کدام شان هیچ جوری نشد.  هر سه تا زل زده بودند به روبه رو. نگاه شان خالی بود.

زن سوم بلند شد. گفت: «خب من برم.» زن پیر گفت:«حالا من فعلا این خونه هه رو دارم.» زن سوم گفت:«باز خوبه. بچسب بهش.» زن پیر گفت: «نه. بچه آدم می آد ، می بینی ناراحته، می گی نکنه ناراحتی روحی بگیره، خانه را می دهی بهش.» زن سوم گفت: «خب نده. یا بفروش، یک کوچیکش را بخر بده به او، یکی هم برای خودت.» بعد خداحافظی کرد. از پشت نگاهش کردم که پاهایش پرانتزی بود. زن ها پشت سرش آه کشیدند. زن وسطی به من نگاه کرد. گفت:«سرت درد می کنه؟» گفتم : «آره.»گفت: «خب قرص بخور.» گقتم: «خوردم.»گفت:«بیا بشین رو صندلی.» بلند شدم. شالم چروک بود. مانتوام خاکی. زن وسطی گفت: «با شوهرت دعوات شده؟» نگاهش کردم. صورتش جوان بود. دیدم دعوا را خوب می فهمد،گفتم:«آره.» گفت:«چرا؟» شانه ام را انداختم بالا. گفت: «کتکت می زنه؟» گفتم:«نه.» زن پیر گفت: «معتاده؟» گفتم:« نه.» اما دلم می خواست بگویم سیگاری است؛چشمش هم دنبال زن هاست.گقت:«بساز دختر. طلاق بگیری که چی بشه؟» زن وسطی گفت:«برو کار کن. پول دربیار. » گفتم: «کار می کنم.» زن پیرگفت:«خدا رو شکر.» بعد یکهو برگشت طرفم: «پولاتو می گیره؟» گفتم :«نه.» سکوت کردند. دخترها باز از جلوی مان رد شدند. لاغر بودند. زن ها چاق. زن وسطی باز پرسید: «بچه داری؟» گفتم :«نه.» گفته :«چندساله ازدواج کردی؟» فکر کردم چند سال بگویم که بهم بیاید. گفتم: «3 سال.» چشم هایش گشاد شدند: «پس چرا بچه نداری؟» دلم می خواست بگویم بچه ام نمی شود. پرسید:« شوهرت اداره ایه یا مغازه داره؟» گفتم: «کارش آزاده.» دلم می خواست شوهرم مکانیک باشد. گفت: «وضع تون خوبه؟ خونه دارید؟»گفتم:« مستاجریم.» زن پیر رویش را کیپ کردو بلند شد. گفت: «برم واسه شام بچه ها.» زن وسطی سر تکان داد. دیگر حرف نزدیم. عصایش افتاد.خم نشد که برش دارد. خواستم عصا را بدهم بهش؛ اما گفتم به من چه. شقیقه هایم را فشار دادم. زن نگاه می کرد به عصایش. دیدم یک تسبیح هم توی دستش هست.لب هایش تکان می خوردند.

از دور یک مرد قد کوتاه آمد طرف مان. از آن کچل هایی بود که موهای لخت شان را بلند می کنند و می چسبانند کف سرشان. موهایش چرب بود. عصا ی زن را برداشت. لبخند زد. به ترکی چیزی گفت. زن سنگینی اش را انداخت روی بازوی مرد. گفت: «زنی،کوتاه بیا.» لبخند نزدم. خداحافظی هم نکردم.

چند قدم که دور شدند، بلند شدم. از در غربی پارک رفتند بیرون. روی یکی از نیمکت ها مردی نشسته بود؛ 8-47 ساله. نگاهش کردم. تنها نشسته بود. راه افتادم،رفتم پایین پارک. مردها همه نیمکت های آنجا را اشغال کرده بودند؛ مردهای پیر، با تخته و شطرنج. 2تا 2تا نشسته بودند روبه روی هم و دور و برشان کلی مرد دیگر ایستاده بودند؛ طرفدار آن یکی یا آن یکی. برای هم کری می خواندند. نگاه شان کردم. هیچ کدام دمپایی پایشان نبود. شلوار اتو کشیده و صورت تراشیده.

از در که رفتم بیرون، زن وسطی با شوهرش رسیده بودند به خیابان پایین پارک. مردی که روی نیمکت نشسته بود پشت سرم بود. به من اشاره کرد. پیچیدم توی کوچه.

 

جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: