← صفحه بعد صفحه قبل →


من اولین بار است که در یک بازی وبلاگی شرکت می کنم، این بار هم به دعوت نیلوفر وارد بازی آرزوهای محال شده ام و برای نوشتن این مطلب، چندین ساعت هم فکر کرده ام...اما:

۱- بارها آرزو کرده ام که کاش ۲سال پیش از همشهری محله ی منطقه شش به ساختمان آی تک نیامده بودم... حتما در آن صورت ۲سال خوشبخت تری را می گذراندم. این تصمیم احمقانه تمام امنیت ذهنی و شغلی مرا به هم ریخت؛ گرچه همشهری محله تنها یک نشریه محلی بود...

۲- کاش می توانستم آن تصمیم شجاعانه و ترسناک را بگیرم.اگر قدرتش را داشتم مسیر زندگی ام به معنای واقعی عوض می شد.

۳- خیلی از آدم هایی که من دوست شان داشته ام و احساساتم را صرف شان کرده ام، اشتباهی بوده اند....کاش می شد فکرشان را از سرم بیرون کنم....الان منظورم دقیقا مه کامه است.

۴-  کاش می توانستم درست همان لحظه که نمی توانم چیزی را تحمل کنم، نه بگویم. بیشتر اوقات درست به محض این که وارد جمعی می شوم یا کسانی را دعوت می کنم و یا کاری را قبول می کنم پشیمان می شوم اما چون نمی توانم نه بگویم، مدت ها مجبورم آن فضای آزاردهنده را تحمل کنم.

۵- همین!

 

 

شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: