← صفحه بعد صفحه قبل →

  بعد از یک سال توی ماه اسفند فرصت ترجمه ی این داستان را پیدا کردم.منتظر نظرات تان هستم، البته نه درباره داستان، درباره ترجمه!  

 قبل از سال نو 

تسا هادلی

 

 شلی برای کمک به دوستش پم می رفت. پم خودش یک شرکت نظافتی داشت اما کارگرهایش آن قدر غیر قابل اعتماد بودند که او مجبور بود نصف کارها را خودش  انجام بدهد. پم، یک جایی در حومه شهر در یک انبار صنعتی استخدام شده بود و قرار بود هر کاری را که به نظافت آنجا مربوط می شود انجام بدهد. شلی هم  قبول کرده بود به او کمک کند. چند هفته بیشتر به کریسمس نمانده بود و به پول بیشتر احتیاج داشت. وقتی بیرون منتظر پم ایستاد، هنوز تاریک بود. ستاره های توی آسمان مثل خرده شیشه می درخشیدند. پم مثل همیشه دیر کرده بود، اما شلی نمی خواست توی خانه منظرش بماند که صدای زنگ اهل خانه را بیدارکند. نوه و نوزادش در طبقه بالا خوابیده بودند. حس می کرد سرما کم کم دارد سنگینش می کند. وقتی توی خانه بود، سرما را فراموش می کرد؛ خانه سیستم گرمای مرکزی داشت و زمستان هم دیگر مثل قبل نبود. وقتی بچه بود، توی راه مدرسه شال گردنش را دور سر و دهانش می پیچید و سعی می کرد گرمای نفس هایش را آن تو نگه دارد. اما این روزها، آدم‌ها دیگر شال گردن نمی انداختند. در زندگی جدید شلی، گرمای تنش مثل هوا جریان داشت و او همه اش این ترس را داشت که با لباس های تنگ خودش خفه شود.می شد پاهایش را بکوبد به زمین و دست هایش را دورتنش حلقه کند، اما صبح زود بود و نمی توانست سر و صدا راه بیندازد. درعوض، گذاشت سرما به درونش بخزد، انگار که از سنگ ساخته شده باشد. وقتی که بالاخره ماشین رسید، به سختی به طرفش رفت. می توانست پم را ببیند که از پشت پنجره دنبال او می گردد. پم همیشه موقع رانندگی چراغ سقفی را روشن می گذاشت و با ماشینش مثل یکی از اتاق های خانه اش رفتار می کرد. موقع رانندگی با بسته های کاغذ و ژاکت قلاب بافی شده و جعبه دستمال کاغذی روی صندلی کناری اش ور می رفت و با دست دیگر به فرمان  ماشین آویزان می شد. راننده خطرناکی بود، اما شلی خودش رانندگی بلد نبود. برای یک لحظه، قبل از این که به طرف ماشین برود، خودش را تصور کرد در حالی که پم او را نمی بیند؛ چیزی  مثل یک ستون تاریک، پرچین، کیوسک تلفن  یا دیوار انتهایی آشپزخانه. با شوهرش« روی»، توی جایی که قبلا یک ملک اشتراکی بود زندگی می کردند، هرچند الان سال ها از زمانی که خانه شان را خریده بودند می گذشت. پم چاق بود؛ مثل یک کوسن شل و ول. قد کوتاه بود و موهای وز زرد داشت که کم کم داشتند سفید می شدند. صورتش چروکیده بود، درست مثل یک مجسمه باستانی. روی همیشه می گفت شلی و پم وقتی کنار هم راه می روند شبیه بولک و لولک هستند. شلی بلند قد و لاغر بود. هیچ وقت زیاد غذا نمی خورد. تنها نقطه ضعفش نوشیدن چای با شکر بود که اصلا نمی توانست از آن بگذرد. دخترش کری همیشه می گفت به خاطر خوردن این همه چای، تا حالا حتما توی بدنش سیاه سیاه شده است.- سلام!پم خم شد تا در را باز کند و بعد سعی کرد خرت و پرت ها را بگذارد روی صندلی عقب. گفت:«یک نامه آمده بود از بیمارستان....درباره سنگ صفرام.»پم همیشه طوری حرف زدن را شروع می کرد که انگار از دفعه قبلی که با هم حرف زده بودند، تا حالا مکالمه قطع نشده است. حرف هایش هم مثل ماشینش به هم ریخته بودند. بخاری روی درجه زیاد روشن بود و گرما بوی تکه مقوای خوشبوکننده‌ای را که از آیینه آویزان بود بیرون می داد.

-  کدام سنگ صفرا؟

- خب، ممکن است اصلا سنگ صفرا نباشد. باید پانزدهم بروم بیمارستان. می‌دانی؟ راستش جان آن روز ماشین را می خواهد که برود تمورث، خواهرش را ببیند. من بهش گفتم باید یک روز دیگر بروی. او هم گفت که نمی خواهد فرصت دیدن خواهرش را از دست بدهد. اشتباه نکن! من مشکلی با خواهرش ندارم... اما او هزار روز دیگر هم می تواند برود خواهرش را ببیند.

شوهر پم، جان، سال ها بود که می گفت می خواهد در باره اصول نظافت کتاب بنویسد. اما هربار که شلی او را دیده بود، نشسته بود روبه روی تلویزیون. حتی وقتی که پم توی یک رانندگی دیوانه وار، زد وماشین را داغان کرد، هیچ کاری نکرد. جان قبلا بنا بود. چند سال پیش از داربست افتاد و پایش از کار افتاد. شلی همیشه او را افسرده و بی حال می دید. پم هم کارگر خوبی بود. وقتی می رفت سر کار، تا وقتی عرق از سر و رویش راه نمی افتاد، دست نمی کشید. اصلا ول کن نبود. شلی هم همین طور؛ با همدیگر تیم خوبی می شدند. از وسط رودخانه گذشتند. رودخانه موج های کوچکی داشت و در پیچ کانال پیچیده بود،  گل های اطراف رودخانه، زیر نور ماه می درخشیدند. روی دیوار آجری انبارکه یک ساختمان دو طبقه  کوچک بود، اعلانی زده بودند که هشدار می داد این اطراف سگ های نگهبان گشت می زنند؛ اما هیچ اثری از آن سگ ها نبود. پم، توی یک جای خالی پارک کرد. وسایل شان را از صندوق عقب درآوردند. کارفرما باید خودش وسایل لازم را تهیه می کرد، اما آنها همیشه دستمال های کهنه و جاروهای سنگین می گذاشتند که اصلا نمی شد باهاشان کار کرد.شلی موبایلش را خاموش کرد و شروع کرد به کار. با موبایل روشن تمرکزش به هم می خورد. پسرش آنتونی در افغانستان بود. روی می گفت اگر آنتونی هنوز در باشگاه راگبی بازی می کرد، به مراتب بیشتر از الان در خطر بود. اما شلی همیشه منتظر یک خبر وحشتناک بود. این روزها در افغانستان عملیات بزرگی  اجرا می شد. انتونی به آنها گفته بود که مرخصی اش را کنسل کرده‌اند، اما روی می گفت مطمئن است که خودش خواسته بماند. شلی می دانست این فقط پسر اونیست که آنجا در خطر است. اما همه احتمالات بد به ذهنش هجوم می آوردند. سعی می کرد به خودش بقبولاند که این فکرها فقط تصورات او هستند در تاریکی. هیچ وقت اخبار تلویزیون را نمی دید، فقط وقتی دیگران مشغول تماشای اخبار بودند، از توی آشپزخانه می شنید. اما از وقتی چیزهایی درباره حمله ایرلندی ها به خودشان شنید، فکرش مشغول  شد که  حتما آنتونی هم در این ماجرا حضور داشته است. روی اصرار می کرد که آنتونی اصلا  نزدیک جایی که این اتفاق افتاده نبوده است. می گفت: « چرا دوست داری بدبختی برای خودت درست کنی؟ فکر می کنی به اندازه کافی بدبختی نداریم؟»داخل انبار، یک سالن بزرگ بود که به دو اتاقک بزرگ تقسیم شده بود. توی اتاقک‌ها پر بود از مواد عایق. یک بالابر زرد گوشه ای پارک شده بود، انگار داشت توی راهروی بین اتاقک ها استراحت می کرد. غبار نارنجی رنگی هروی همه چیزنشسته بود، اما شلی و پم برای تمیز کردن خود انبار قرارداد نداشتند. قرار بود مردها این کار را انجام بدهند. سرویس ها و آشپزخانه در امتداد یک دیوار قرار داشتند. دفتر کار در طبقه بالا داخل یک اشکوب بود. حالا می فهمیدند که  چرا انبار احتیاج به نظافت چی داشت. انگار آنجا هیچ وقت درست و حسابی تمیز نشد بود. روی همه لوله ها خاک نشسته بود، همین طور روی تاقچه ها و صفحه کابینت ها. روی دسته پلاستیکی کارد و چنگال ها هم پر از لجن و سیاهی بود. توالت بوی گند می داد. گرفته بود و آب متعفنی روی چاهکش کف کرده بود. پم گفت  که رییس فقط به اندازه 2 ساعت کار معمولی پول داده که کافی نیست. یک آشپزخانه کوچک و یک توالت هم در طبقه بالا کنار دفترهای کاربود. 2 ساعت، فقط برای شستن فنجان ها و بشقاب ها و جمع و جور کردن شان کافی بود و توی این زمان فقط می شد توالت را خیلی سردستی و فوری تمیز کرد. برای تمام کردن همه کارها، دست کم 4 ساعت زمان می خواستند.  شلی می دانست  کار چه طور پیش خواهد رفت.  طبق روال خودت پیش می روی، بعد برای خودت آهنگی می خوانی و در رویا فرو می روی. دستمال می کشی و جارو می کنی، تا جایی که دیگر خودت هم نمی فهمی داری چه کار می کنی. فقط حرکت می کنی... اما او آدمی نبود که این مدل کار کردن عادتش شود. توی مدرسه به عنوان سرپرست ساعت ناهار کار می کرد. احمق نبود؛ می دانست این جور جاها اگر 2 ساعته کارت را تمام کنی، فکر می‌کنند که می توانند اندازه یک ساعت و نیم پول دهند.  چرا باید اهمیت می داد که توالت بوی گند می دهد؟ساعت 8 که مردها آمدند، شلی و پم  کار آشپزخانه را تمام کرده بودند و شلی داشت می رفت سراغ توالت ها. با وجودی که یادداشتی روی در چسبانده بود، مردی تلوتلوخوران آمد تو و از دیدن او که روی زانو نشسته بود وپشتش به در بود و زمین را می‌سابید، حسابی تعجب کرد. گفت: «چیزی لازم دارید؟ » مرد یکی از گوشی های هدفونش را از گوش در آورد و گفت:«شما تازه آمده اید اینجا؟ 2 تا فنجان چای برای  صبحانه خورده ام. می‌خواهم بروم دستشویی.»

- از توالت بالا استفاده کنید.

- فکر می کنید آن بالایی ها هم مثل ما می شاشند؟

-  تا وقتی اینجا تمیزنشده نمی گذارم بیایید تو.

وقتی مردها تو بودند وضع بهتر بود. ممکن بود چیز بامزه ای بگویند. وقتی بلند شد تا سطلش را پر کند با خودش فکر کرد: شاید از باسنم بیشتر از صورتم خوشش آمده باشد. توی آیینه بالای یکی از دستشویی ها نگاهی به خودش انداخت. آیینه یک قاب مربعی سابیده از قوطی کنسرو بود که آن را پیچ کرده بودند به دیوار. به مردی که از نگاه کردن به او لذت برده بود فکر کرد. شروع کرد به خیال بافی درباره او، یکی از همان بازی های همیشگی اش. بین بقیه گشت دنبالش. داشت با بقیه شوخی می کرد. قبلا  هم عادت داشت خودش را منگ نشان بدهد و به ماجراهایش با آدم های دیگر فکر کند.یادش می آمد که یک‌بار، همین چند وقت پیش، اگر روی نگهش نداشته بود، وقتی داشتند همدیگر را می بوسیدند می افتاد روی تخت. آن موقع هم خودش را سپرده بود به احساساتش. این سال های اخیر، خیال پردازی هایش کم شده بودند یا می شد گفت یک دفعه قطع شده بودند. انگار یک نفر دکمه ای را زده باشد. فقط خاطره‌شان مانده بود روی سطح یک آب عمیق. فکر می کرد مال سن و سالش است. انگار داشت از جسم خودش هم جدا می شد. شاید می ترسید یک لحظه هشیاری اش را از دست بدهد.شلی فکرکرد چیزهایی بدتر از چاق شدن مثل پم وجود دارد. توی آینه خودش را دقیق نگاه کرد تا چیزی پیدا کند. خط های عمیق کنار لب هایش چشم های بزرگش، استخوان های گونه اش که مثل یک بند انگشت از پوستش بیرون زده بودند و خودش که تا آرنج در کثافت فرو رفته بود و داشت توالت را تمیز می کرد. دیوار پشت توالت که تا نصفه کاشی شده بود، اولش این قدر کثیف به نظر نمی رسید. حتی فکر کرده بود شاید لازم نباشد تمیزش کند، اما وقتی دوباره شروع به سابیدن کرد، تضاد جاهای تمیز و جاهای کثیف بیشتر معلوم شد. فهمید باید همه چیز را از اول شروع کند. دولا شد تا کاشی های بین توالت و راه آب باریک روی زمین را تمیز کند. دود تلخ و گزنده ای در گلویش پیچید. دماغش را چسباند به آستین های گرمکن کهنه اش. آن موقع پم داشت اتاق های طبقه بالا را تمیز می کرد. پم گزارش می داد:« کارمندهای دفتری هم زیاد ترو تمیز نیستند. وقتی سوپ شان را توی ماکرو فر گرم می کنند کاسه های کثیف شان را ول می کنند روی میز.»9-10 نفر در طبقه هم کف کار می کردند که اکثرشان میان سال بودند. همه شان لباس کار آبی با آرم شرکت پوشیده بودند.  به زحمت، در حالی که یک بغل لایی عایق بندی بسته بندی شده  را بالا می فرستادند، بالابر را بالا  می بردند و وقتی برمی گشت، بوق می‌زدند. مردهای جوان تربا هدفون موسیقی گوش می کردند، مثل شلی. ام پی تری پلیرش، هدیه کریسمس پارسال بود که کری به او داده بود. چندبار خواسته بود برش گرداند، هیچ وقت فرصت استفاده از آن را پیدا نمی کرد، اما کری می گفت:«خیلی ناسپاسی. حالا صبر کن و ببین که یک روز به دردت می خورد!» دیدن کری 17 ساله با  شکم برآمده  مثل توپ فوتبال، برای روی خیلی مهم نبود؛ اما شلی گفته بود:« می خواستم یک کار بهتر توی زندگی اش بکند. نه این که مثل بقیه آدم های این دو رو بر، هی بچه به دنیا بیاورد.»روی گفته بود:« کری بچه خیلی با هوشی نبود.»کری به او اطمینان داده بود:« بعدا یک کار بهتر می کنم.»

- فکر ش را هم نکن که بزرگ کردن بچه را بگذاری برای من.

اما « بابی مورگان» خیلی باهوش بود. سرش را از توی کالسکه می چرخاند تا ببیند کی با کی حرف می زند. چشم هایش همه چیز را می کاوید. توی نه ماهگی  راه افتاد . اولین بار ازآشپزخانه رفت توی هال هر لحظه باید یکی مواظبش می بود.وقتی شلی برای استراحت به پارکینگ رفت، تلفنش را روشن کرد. فقط یک پیامک از روی رسیده بود که موقع رانندگی از ماشین پیک برایش فرستاده بود؛ یک کار احمقانه. روی همه اش به فکر این بود که برای آرایشگرها و ماشین فروش ها اسم‌های مسخره بگذارد: سفره ماهی تمیز کن ، مو قیچی کن و ین جور اسم ها که به نظر شلی وقت تلف کردن بود.

وقتی شلی می رفت به طرف در کناری سرویس ها، پم گفت: «به هرحال من این روزهاکرکره ام را می کشم پایین و نمی دانم کی دوباره شروع به کار بکنم.» چایی‌های کیسه ای تو یآب جوش تکان تکان می خوردند و رنگ پس می دادند.

 -   مگر چی شده؟

-  بهت نگفتم که ماشین لباسشویی ام خراب شده؟ همه آشپزخانه را آب گرفته. جان موقعی که توی صف پست خانه ایستاده بودم، عکس آشپزخانه را روی موبایل برایم فرستاد. می دانی که؟ امروز آخرین مهلت پست است. حالا هم  باید این شلوار را بپوشم که اصلا از تنم بالا نمی رود!

- من که فکر نمی کنم فقط عکس آشپزخانه را برایت فرستاده باشد.

-  نوشته بود که نمی داند زمین شور کجاست.

روی می گفت احتمالا پم غیر از جان با کسی در ارتباط است. راست می گفت؟ شلی نمی دانست. با خودش فکر کرد: آیا واقعا چیزی که داریم، همان چیزی است که می خواهیم؟وقتی برگشت به توالت، از دستشویی شروع کرد. عایق هایی که مردها با آن‌هاکار می کردند، همه جا پراکنده بود. لعاب نارنجی رنگی ازآنها به جا مانده بود. مجبور شد ازیک مسواک برای سابیدن شان که با مایع صابون هم مخلوط شده بودند استفاه کند. بعد  کبره های دور شیرهای آب، لوله فاضلاب و شلنگ را پاک کرد. پسرجوانی با عجله در حالی که لباس کارش را به خودش آویزان کرده بود، روبه رویش ایستاد. شلی به او گفت که می تواند از رختکن استفاده کند:

-اگر اینجا ها را کثیف کنی توی دردسر می افتی! من شما بچه ها را می شناسم.

وقتی آنتونی نوجوان بود، شل و ول بود. نصف دکمه های پیراهنش را نمی بست و شق و رق راه می رفت. کنار ابروهایش را سوراخ کرده بود. کلی خمیر اصلاح به خودش می مالید و بدترین مدل های تمام آن منطقه را می پوشید. حتی وقتی که پسربچه کوچکی بود و قیافه فرشته ها را داشت، همیشه خودش را به دردسر می انداخت. هر روز صبح، شلی مجبور بود به خاطر پوشیدن لباس با او گلاویز شود. معلم ها هر روز او را به خاطر دعوا و بی ادبی آنتونی به مدرسه می خواستند. اما گاهی وقت ها، وقتی شلی  او را به زمین بازی می رساند، انگشتش را می گذاشت روی یک نقطه خاص از گونه اش تا نشانش بدهد که دقیقا کجا را باید برای خداحافظی ببوسد. این شوخی کوچک آنها از زمان بچگی او بود. وقتی آنتونی 18 ماهه بود، شلی و روی  برای مدتی از هم جدا شده بودند . وقتی که دوباره به هم برگشتند، کری به دنیا آمد.  آنتونی شبیه شلی بود، نه شبیه الانش، شبیه وقتی جوان بود؛ لاغر و سفید با چشم های بزرگ گرسنه. وقتی به ارتش رفت، شلی تا مدت ها نمی تواست این موضوع را باور کند. نمی فهمید پسری مثل او به چه درد ارتش می خورد. می گفت:« آدمش می کنند» اما در واقع آن قدر از دستش عصبانی بود که نمی توانست او و دیگران را به خاطر این کار ببخشد. روی را سرزنش می کرد که چرا کتاب های جنگی می خوانده و آنها را گوشه و کنار خانه ول می کرده. یا تقصیر را می انداخت گردن دوست دخترسابق آنتونی. لین فقط پول می خواست برای 2تا بچه ای که اصلا معلوم نبود مال آنتونی باشند. برایش اصلا مهم نبود که آنتونی از کجا پول می آورد. روی گفته بود: «اویک شغل خوب برای خودش دست و پا می کند. تو باید به او افتخار کنی که برای نشان دادن توانایی هایش این قدر تلاش می کند.» این طور نبود که او به آنتونی افتخار نکند.  ارتش واقعا او را آدم کرده بود. اولین بار که به مرخصی آمد برنزه شده بود، گردنش باریک تر شده بود و شانه هایش پهن تر شده بودند. موهایش را کوتاه کرده بود و آرام تر و شادتر به نظر می رسید. انگار ناگهان مسوول تر و حساس تر هم شده بود. اولش هر وقت می آمد مرخصی، دوست داشت با رفقایش برود بیرون، اما این اواخر دیگر به آنها هم توجهی نداشت. می گفت آنها جایی ندارند بروند و مثل احمق ها سیگار می کشند؛ همان حرفی که همیشه شلی به او می زد. فرماندهانش می گفتند آدم متعهدی است، یک سرباز خوب.از موقعی که آنتونی به افغانستان رفته بود، روی مرتب توی اینترنت دنبال اطلاعاتی درباره آنجا می گشت. توی وبلاگ ها و یوتیوب درباره اش می خواند. با آنتونی درباره «خطوط حمله» و «برخوردهای نزدیک» و« افکار و ایده ها» حرف می زد. شلی فکر می کرد این حرف ها آنتونی را خسته می کند، چون حتما برایش سخت است که آن چیزی را که آنجا می گذرد برای آنها تعریف کند. یک بار برایشان درباره اردوگاه طالبان گفته بود که بعد از حمله لباس های خونی شان را جا گذاشته بودند و عقب نشینی کرده بودند. به نظر شلی حتما چیزهایی بدتر از لباس های خونی وجود داشته. بعد حدس زده بود که آنتونی  به این خاطر فقط از لباس ها حرف می زند که نمی تواند درباره چیزهای دیگر حرف بزند. هر وقت از هم جدا می‌شدند، شلی  را می بوسید؛ جوری که انگار می خواهد او را کنار بزند؛ با مهربانی اما خشک.با دستکش توی سوراخ گرفته دستشویی گشت، با مسواک لوله فاضلاب را تمیز کرد، سیفون را کشید تا اینکه بالاخره از داخل سوراخ کثافت داخل لوله، یک گلوله مو وصابون و یک کپه عایق بدبو کشید بیرون.  پیروزمندانه آن را کنار دستشویی انداخت. آب متعفن ول شد و غل غل توی لوله پایین رفت. همان لحظه  اشک های داغش روی صورتش جاری شدند. باید می ایستاد تا دستکش هایش را در بیاورد، تی شرتش را تکان بدهد و موهایش را از دور گردن داغش جمع کند. به سمت دستشویی خم شد. سرش گیج می‌رفت. وزنش را انداخت روی بازوهایش و زل زد به راه تاریک فاضلاب. انگار از توی لوله راهی به سمت دنیا باز شده بود یا شاید هم به خارج آن. بعد  شنید که پسری سیفون را در رختکن پشتی او می کشد. 

شلی آن تکه لجن بدبو را با دستمال توالت گرفت و در کیسه آشغالی که با خود داشت انداخت. این طوری مجبور نبود آن را ببیند.وقتی کارشان تمام شد، وسایل نظافت را ازشان پس گرفتند. پارکینگ دیگر پر شده بود، اما تقریبا هیچ کس بیرون نبود. پم سعی کرد ماشین را روشن کند. روی می گفت او همیشه موقع استارت زدن ماشین را خفه می کند. شلی روی صندلی کناری موبایلش را روشن کرد.همیشه تا آرم گوشی  ظاهر شود و موسیقی شروعش تمام شود، بدترین لحظه ها را می گذراند. انتظار چیز بدی را می کشید، انگار حریصانه منتظر بدترین خبرهاست. قلبش فشرده می شد. پم پرسید:« همه چیز روبه راه است؟»ماشین کوچک با یک تکان بزرگ روشن شد.

- خوب است. برویم.

چند دقیقه ای نشستند. خسته تر از آن بودند که تکان بخورند. گذاشتند تا ماشین گرم شود. بعد درباره خریدهای عیدشان حرف زدند، اینکه برای کی، چه خریده اند و چه چیزهایی هنوز باید بخرند. نصف روز زمستانی، وقتی آنها توی انبار بودند گذشته بود. آسمان رنگ پریده بود، اصلا انگار رنگی نداشت. پشت سرشان، ساختمان های صنعتی بود که حومه شهر را جدا کرده بودند. خورشید تقریبا پشت آنها پنهان شده بود. درخت های لخت و بی برگ، تیز به نظر می‌رسیدند مثل یک دسته مو یا خز در نور زرد چراغ های جایی در دوردست. در حالی که انتظار می کشیدند، نفس هایشان شیشه ماشین را تار می کرد. 

  منبع: نیویورکر 

http://www.newyorker.com/fiction/features/2008/02/04/080204fi_fiction_hadley

شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ترجمه