← صفحه بعد صفحه قبل →


 
اولش یک نفر زنگ زد و گفت مصاحبه ی یزدانی خرم را خوانده ای با دکتر حداد؟ که دکتر حداد گفته در مدرسه ی فرهنگ همه جور آزادی بوده و بچه ها هر کتابی را می خوانده اند؟
من هنوز به مصاحبه نرسیده بودم. رج زدم و رفتم سراغ صفحات بعد. دیدم قضیه اصلا این طوری نبوده و طور دیگری است، یعنی کسی که این ادعا را مطرح کرده، شخص مهدی‌یزدانی‌خرم است. البته که من چند ساعتی به این مصاحبه فکر کردم و بعد حتا فرض کردم که اوضاع در مدرسه ی پسرانه ی فرهنگ بر لونی دیگر بوده باشد. با این فرض هم خاطرات تلخ بی شماری دارم و پرسش های فراوان که به نظرم مشت نمونه ی خروار است. یعنی اگر بزرگان ما می توانند این طوری در مصاحبه هایشان حرف بزنند و بسیاری چیزها را وارونه جلوه دهند، فقس علی هذا و اگر روزنامه نگاران ما این چنین در جو و موقعیت ممکن است متفاوت عمل کنند که یا ویلنا!

مدرسه ی پسرانه ی فرهنگ یک سال زودتر از دخترانه اش تاسیس شد یا کادری متفاوت.حتما آنجا کسانی بوده اند که این جو را ایجاد کنند؛ همان طوری که یزدانی خرم می‌گوید. در مدرسه ی دخترانه که تا ماه ها نامه ی شاگردی به نام نعیمه دوستدار را به تابلو زده بودند که در آن عاجزانه از دکتر حداد خواسته بود مدرسه ی فرهنگ دخترانه را هم تاسیس کند و در مجله ی ادبی ادبستان آن سال ها چاپ شده بود، اوضاع جور دیگری بود. در مصاحبه‌ای شرکت کردیم که در آن به رسم بازپرس های نیروی انتظامی از ما می پرسیدند چه کتاب هایی می خوانید و ما به اتفاق گفتیم آثار استاد شهید مرتضی مطهری. لابد توقع نداشتید که من نوعی بگویم پدرم، زمانی که کلاس اول راهنمایی بودم، مجموعه ی تولدی دیگر فروغ فرخزاد را به من داده و به خصوص بر شعر تولدی دیگر تاکید دارد: پس زنده باد ۵۷۸ صادره از بخش ۵، ساکن تهران ! من هم رمان های نوجوانانه را نام بردم؛ آثار مرادی کرمانی را، با‌خانمان و بی خانمان را و دیگر نگفتم که مثلا آثار سیلونه و کازانتزاکیس را می خوانم در آن روزها.

سال اول ما در گیر جیغ و ویغ های مدیر و ناظمی بودیم که به عینه یادآور شخصیت های معیوب فیلم های ژانر وحشت بودند. دغدغه شان این بود که حتما در مدرسه روسری مان را برداریم( چون همه جوره محصور شده بودیم ، بی هیچ موجود مذکری) و البته اینها الگوهای همان کالج های انگلیسی هستند که آقای یزدانی خرم می گوید و دکتر حداد تاکید داشت. اما این موهای بی روسری را باید با کش های تیره می بستیم و گل سرهای رنگی ممنوعیت داشتند. هر نوع زینتی ممنوع بود؛ گردنبد و النگو و دستبند....ما را از رسالت مهم مان در تحصیل باز می داشت یا شاید بچه پولدارهای وزیر و وکیل را که در مدرسه ی ما اکثریت داشتند دچار عقده های طبقه ی محروم می کرد. ما حتب باید غذای ناهارمان را یک رنگ می‌کردیم؛ مثلا یک شنبه ها غذای سبز، دو شنبه ها غذای قرمز! فکر می کنم به دیدگاه های کمونیستی بیشتر نزدیک بودیم، یک کمون دخترانه در کالخوز فرهنگ! تا چند وقت فکر می کردم چه معلمانی داشتیم، اما الان می بینم آنها هم برآمده از دیدگاهی واحد بودند و کارشان تزریق ایدئولوژی بود. من خانم دکتر فقیه را آنجا پیدا کردم و بعدها آدم های دیگری هم بودند که بر بعضی بچه ها اثر گذاشتند، اما غلبه با همان معلم تاریخی بود که در امتحان از ما می خواست مصداق های روز طلحه و زبیر را پیدا کنیم و حتا شنیدم سال ها بعد سفره هفت سینی با عکس جنازه ی خون آلود شهدا در مدرسه پهن کرده است و علنا ضد تمام اصلاح گری های دوم خردادی تبلیغ می کند.

من خودم شاگرد دکتر حداد بوده ام و حتا دوستش داشته ام. او هم همیشه این نعیمه دوستدار را جدی می گرفت، اما نمی توانم از یاد ببرم که چه کسانی کنار دفتر مدرسه به جرم نوشتن مطالبی درباره دکتر شریعتی و به خاطر وضعیت پدرشان در ان روزها و موضع گیری درباره انتخابات مجلس و ریاست جمهوری آن سال ها، ایستاده بودند. جنگ های احمقانه ی خودم را و اشک های بی حاصل مان را از یاد نمی برم برای بعضی آرمان ها. بله...همکلاسی های من آثار بیضایی را می خواندند و داستان شیخ شرزین و چهار صندوق را دوست داشتند. ما با حداکثر تبعیض جنسیتی که اشکارا فضای بازتری برای مدرسه ی پسرانه فرهنگ فراهم می کرد، تلاش هایی می‌کردیم و همان طور که یزدانی خرم می گوید، در دانشگاه، بچه های فرهنگ یک سر و گردن از بقیه بالاتر بودند و خیلی هایشان الان تبدیل به چهره های موفقی در بین اهالی فرهنگ و مطبوعات شده اند.(خیلی هایشان را هم همه می دانیم که خلاف آرزوی دکتر حداد، به این اسلام و انقلای خیانت کرده اند و راه خودشان را رفته اند)، اما همه‌ی اینها دست کم در بخش زنانه اش، مدیون بسترهای خانوادگی بچه هایی بود که این جسارت را داشتند رشته ی تحصیلی شان را خودشان انتخاب کنند و مدرسه ی فرهنگ را برای تحقق آرزوهای نوجوانی شان برگزینند. بچه‌هایی که کتاب می خواندند، مثل آقای یزدانی خرم و حرف‌‌های مدیران مدرسه را که در جلسات اولیا برای آینده شان تصمیم می گرفتند، جدی نمی‌گرفتند. راستش را بخواهید آقای یزدانی خرم، به ما می گفتند آرمان مدرسه ی فرهنگ این است که بچه های مدرسه ی دخترانه با پسرهای هم کلاس شما ازدواج کنند و ما همه بشویم مروج اندیشه های متعالی مدرسه، همان الگوی مدرسه ی علوی و نیکان و روشنگر و ...

و برایم خیلی جالب است که ایشان داستان رمان برباد رفته را نشنیده اند که مشهور است یکی از اعضای خانواده ی حداد وقتی آن را خوانده وقت ازدواجش سر رسیده!در چنین تفکری چطور می شود به بچه های مردم اجازه ی مطالعه داد؟

و برایم جالب است که ایشان وقتی نقد می نویسد درباره ی بسیاری بزرگان، قلم تند و تیزی دارد و وقتی در مقابل دکتر حداد می نشیند، سوال هایش سوال های شاگر کلاس دوم دبیرستان مدرسه ی فرهنگ است.نمی دانم....شاید همه ی اینها هم فقط برآمده از حس من در مقابل مصاحبه ی یک صفحه ای مهدی یزدانی خرم با دکتر حداد عادل است و شاید رسم شاگردی چنین ایجاب می کند و شادی در مدرسه ی پسرانه ی فرهنگ انقلاب شده بوده است... انقلاب کالج های انگلیسی!

من می خواهم بگویم مدرسه ی فرهنگ یک اجتماع کوچک از جامعه ماست و این گفت و گو بخش کوچکی از حرف های سیاسیون ما. می خواهم بگویم مشت نمونه ی خروار است.

 

سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: