← صفحه بعد صفحه قبل →


من بسیاری از رمان های کلاسیک را نخوانده ام.هرچه از این کتاب ها خوانده باشم، مال ۱۰-۱۲ سالگی ام است و تازه آن موقع هم چند تا رمان از ویکتور هوگو خواندم و خیلی از کارهای بالزاک را. اما جین آستین را هرگر نخواندم.

دیشب فیلم غرور و تعصب را دیدم که بر اساس همین رمان ساخته شده است و بعد از مدت ها دوباره چنان فضاهایی برایم زنده شد. اول فکر کردم که این چه زندگی قالبی و کلیشه ای است؛ ادا و اصول در روابط انسانی و خم و راست شدن های بی پایان و انگلیسی بازی الکی!

خانواده بنت، ۵ دختر دارند و چندان پولدار نیستند؛ حتا می شود گفت فقیرند. همه ی فکر و ذکر مادر خانواده این است که این دخترها را چطور شوهر بدهد و دخترها هم همه اش به این فکرند که کجا چندتا مرد پیدا می شود که زود بدوند و خودشان را به او برسانند و حالا با انداختن دستمال شده یا هر فلاکتی، نظرش را جلب کنند. مادر آن قدر بدبختی کشیده که دیگر هیچ اصول و ابایی ندارد! دخترها باید شوهر کنند و خودشان هم این را می دانند.

خب، می شود گفت این یعنی نهایت صداقت نویسنده و شخصیت هایش. هرکدام که به سلامتی عاقبت به خیر شوند، لبخند رضایت بر لبان همه می نشیند و پدر هم مستثنا نیست. یک جا شارلوت می گوید:وای نمی دونی اداره کردن خونه ی خودت چه کیفی داره! و دوشیزه الیزابت که بین همه استثنایی و متفاوت است هم ته نگاهش یک حسرتی هست برای لمس این خوشبختی و البته او غرورش را حفظ می کند و حرفش را می زند!

غرض از گفتن این حرف ها این که، این همه ی ماجراست. خوب که فکر کنی، می بینی نهایت آرمان و آرزوی آدم های دور و بر و معاصر ما هم همین است؛ دانشگاه و تحصیل و پول و همه چیز، برای رسیدن به همین هدف است: یک شوهر خوب! آقایان هم همین را می خواهند؛ یک زندگی خانوادگی با ابن تفاوت که آدم های روزگار ما هی به ناف هم میس و مستر نمی بندند و تعظیم نمی کنند.اما هر طرف که نگاه می کنی، فرآیند شکارچی گری در جریان است، یک دختر خوب خوشگل  خانه دار تحصیل کرده و یک پسر پولدار خوش تیپ مهربان و با مرام و... .

این داستان غریزی میل و فیمیل ادامه دارد، با این تفاوت که مردمان رمان جین آستین، تکلیف‌شان با خودشان روشن است و دنبال جفت می گردند. عشق و این حرف ها هم بهانه است، انگار همین که مرد باشی یا زن، برای جفت گیری کافی است...!

یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: