← صفحه بعد صفحه قبل →
قبل ا ز هر چيز يادتون باشه كه حتما نطر تون رو در باره ي شعر قبلي بگين …



امروز از اون روزهاست كه حالم هيچ خوب نيست . عصباني ام . دارم به صبح فكر مي كنم : ساعت 5/8صبح يه كلاس داشتم با دكتر پورنامداريان . از اون استادهاي عالي دنيا كه فرصت نيست ازش چيزي بنويسم … كتابهامو برداشتم و را ه افتادم . رفتم تا اواسط راه . دندونم درد مي كرد . دلم گرفته بود . ديدم نمي تونم برم سر كلاس . پياده رفتم تا پل گيشا . گيج ايستاده بودم زير پل . زنگ زدم به يه دوست . گوشي رو بر نداشت . قدم زدم . خواستم يه جا پيدا كنم بشينم ؛ اما جايي نبود . برگشتم خونه . ساعتو نگاه كردم . هنوز كلي زمان مونده بود تا كلاسم تموم بشه … نشستم روي مبل . گوشي تلفنو بر داشتم . دو تا شماره گرفتم . دو تا مكالمه ي خيلي الكي . مكالماتي كه اگه من نمي خواستم هرگز اتفاق نمي افتادن …بعد خيره شدم به سفيدي ديوار و مثل احمقها رفتم تو فكر . دوباره شماره ي همون دوست رو گرفتم . باز گوش رو بر نداشت . حس كردم رفته نمايشگاه كتاب . يعني مطمئنم . الان كه من دارم اينا رو مي نويسم اون تو نمايشگاهه . مي دونيد دلم چي مي خواد؟ دلم مي خواد وقتي با هم حرف زديم ، ازش گله كنم . اما اين اتفاق نمي افته . من فقط ازش سوال مي كنم كه كجا بوده . اونم مي گه نمايشگاه كتاب . منم مي گم چه خوب . همين .
اين اتفاق هر روز براي من تكرار مي شه . من سر هزار تا طنابو دستم گرفتم كه اون سرشون دست هيچ كس نيست . طنابها یه
يه جورايي شلن . اينو وقتي كه يواش مي كشمشون به طرف خودم ، مي فهمم . من اما مرض دارم و ولشون نمي كنم . همين طور تمام عمر چسبيدم به اين طنابها . گاهي مي گم ولشون كن . اونا كه نمي خوان تو اين طوري بچسبي بهشون . اما نمي شه . دوباره حالشونو مي پرسم . تلفن . يادداشت . قرار . تبريك . تولد . عروسي. لبخند ….من هميشه همه چيز يادمه . همه ي روزها . همه ي مناسبتها . همه ي اتفاق هاي كوچيك و بزرگ دنيا . اما نمي دونم چرا همه فرا موش كارن . سعي مي كنم توقعي نداشته باشم . اماحقيقتش نمي دونم با اين طنابها كه توي دستم معطل موندن چكار كنم . بندازمشون زمين ؟ برم ؟ فراموش كنم ؟
سر هزاز تا طناب توي دستمه . هر لحظه هزاز تا آدم توي ذهنم راه مي رن . به نسبتهاي مختلف بهشون فكر مي كنم . نگرانم . عاشقم . ديوونه م . سر هزار تا طناب تو دستمه ، اما به طرز وحشتناكي تنهام . چون هيچ كس به طرز من عاشق نمي شه ، به طرز من دوست نمي شه ، به طرز من ديوونه نمي شه …مي دونم . اين مشكل منه . اما شما بگين . من بايد با اين طنابها كار كنم ؟
سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: