← صفحه بعد صفحه قبل →

احساس می‌کنم لال شده‌ام...‌آن قدر که می‌دانم چه می‌خواهم بگویم اما نمی‌توانم. مثلا می‌خواستم درباره بی نظیر بوتو بنویسمِ؛ درباره بنیادگرایی٬مدرسه های دینی و چیزهایی که از زمان نوشتن پایان‌نامه فوق لیسانسم هر روز به آنها فکر کرده‌ام... 

دوست داشتم درباره یکی از جمله‌های طلایی  آیت‌الله مصباح بنویسم؛ 

یا درباره تجربه‌های خام دستانه‌ی عرفان‌های آبکی امثال شیخ فلان و بهمان ... و درباره طریقت‌های التقاطی و ملغمه‌های هند و آمریکای لاتین٬ همراه با چاشنی خیرات و مبرات و ذکر و دعا و چهره‌شناسی و کف بینی و دفع انرژی‌های منفی با فوت و سوت ....

یا درباره‌ی تجربه‌ام از حضور در یک اجتماع حزبی و استانداردهای نازل جامعه‌شناختی‌‌اش...

می‌خواستم درباره تحقیر شدن زنانگی ام در فضایی بنویسم که همه قدرت‌های جسمی٬ روحی و اجتماعی را ازمن گرفته است...؛

دلم می‌خواست یک حمله‌ی کاملا شخصی داشته باشم به کسی که سال‌هاست بغضم را در برابرش فرو خورده ام...؛

یا اینکه مثلا درباره‌ی هزار تا موضوع کوفت و زهر ماری که به ذهنم می‌رسد و از گفتن‌شان پای تلفن و تکرار کردن‌شان در ذهن٬ خسته‌ام. اما فهمیدم برای نگفتن هر کدام‌شان هزار و یک دلیل دارم که «ترس» آخرین‌شان هم نیست...گفتن‌شان را می‌گذارم برای بعد... بعدی که امیدوارم خیلی دور و دیر نباشد.

جمعه ٧ دی ۱۳۸٦ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: