← صفحه بعد صفحه قبل →
کاش يک شب
وقتی که خواب
روی تمام خستگی هايت پهن شده
و رنگهای در هم و بر هم
مقابل پلکهايت می لرزند؛
خواب مرا ببينی.
آن وقت
آن صدای مخملی
که شبيه صدای خداست
برايت يک قصه ی بدون کلاغ بگويد
که دروغ هم نباشد


کاش
صبح که بيدار شدی
آن صدای مخملی را به ياد داشته باشی
وقصه اش را
که منم
و حقیقت دارم .

جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٢ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: