← صفحه بعد صفحه قبل →

is there anyone listening to me?

 

به تو نامه می نویسم٬ این جا در خلوت اتاقی که کمی نور بیشتر دارد از بقیه ی خانه٬آن‌قدر که جای حروف را ببینم و برای تو نامه ای بنویسم.

کمتر از بقیه احتمال دارد این نوشته را بخوانی.می دانم یادت می رود و حواست پرت هزار گرفتاری است؛ پس به تو نامه می نویسم. این هم عادتی مثل عادت پیام گذاشتن روی پیام‌گیر خانه و صدا کردن خودم و فرستادن اس ام اس به خود که امتحانش کردم و دیدم می‌چسبد.

برای تو می نویسم در صندوق پستی که تو بازش نمی کنی. برایت می نویسم از آرزوهایم و از ضعف هایم و از این نیاز احمقانه که برای تو آورده ام؛ این جا٬امشب٬ جایی که تو هرگز نمی خوانی‌اش.

بچه ام و بغض کرده ام و توی دلم تو را صدا می کنم و می دانم نمی‌شنوی و می‌گویم:«می شه لطفا منو ببری یه جای دور؛ جایی که کسی رو نشناسم و کسی منو نشناسه؟» آخر تو تنها کسی هستی در این دنیا که می تواند این کار را بکند و من می‌شناسمش. تو... تو که هرگز نمی‌دانی نیاز و التماس مرا به نبودن و رفتن.

به تو می نویسم دوست من٬ که خبردار نیستی می توانی دست هایت را دراز کنی و بگذاری‌ام یک جای دیگر؛جایی که این جا نباشد و آن جا باشد که مهم نیست کجا...هرجا غیر از این‌جا.

خب البته من هم آرزوهای دیگری داشتم وقتی  نوجوان بودم؛ توی انشا برای خانم فقیه نوشته بودم:« می خواهم خانه ای داشته باشم و بچه هایی. که در حیاطش بدوند.»حالا نه خانه ای دارم نه بچه ای و آرزهایم را خاک کرده ام. یک مجسمه ی شکسته ام دوست من؛ یک اسطوره ی فروریخته برای تو که فکر می‌کردی یک روز من آدم متفاوتی هستم و نبودم.

برای تو می نویسم؛ این جا در تنهایی خانه‌‌ای بی دریچه٬ بی هیچ روزنی به کوچه‌ی خوشبخت و تو نمی‌دانی که باید بیایی و برایم چراغ بیاوری...ای مهربان!  برای تو که چراغ داری و من می ترسم از تو کمی نور بگیرم ـ کمی - فقط برای ادامه ی حیات-؛ می‌ترسم مبادا بترسی عاشق شوم که عشق بیشتر از هر چیز مرا و بقیه ی آدم ها را می‌ترساند.

می ترسم یک روز عاشقت شوم و صبح یک روز٬ از خواب که بیدار شدم ببینم تو دیشبش زیر پنجره ی کس دیگری ویلون زده ای تا صبح و من دست و رو نشسته٬ مواجه شوم با چشم های براقت که از معشوق  نوشته ای٬ از دستپختش ٬ از طرز نگاهش٬از همه چیزش که عالی‌ست٬ آن قدر که من هم هیجان زده شوم از عشقی که سهم من نیست.

برای تو می نویسم غول چراغ جادوی من٬ که صدایت می کنم و آرزو می کنم بیایی و ببری ام یک جای دور٬ که مدت ها بخوابم بی میل بیداری و بیدارم نکنی از خواب که کابوس ها ویرانم کرده اند. ظاهر نمی شوی دوست غولم و من رویم نمی شود گوشه ی لباست را بگیرم و بکشم و تمنا کنم ببری ام - فقط ببری٬ همین- به یک جای دور دور دور....

به تو نامه می نویسم که خاطره ای از تو ندارم ؛ نه شیرین که حسرت بر دلم باشد و نه تلخ که خاری خلیده در دلم. به تو که بدی های مرا ندیده ای٬ و فکر می کنی من خوبم و همانم که باید باشم. برای تو می نویسم دوست ساده دلم که نمی دانی دلم چه جور پر می زند و چه قدر هوای رفتن دارد از شهر غریبه هایی که خنجر  به دل می زنند و می‌گذرند...

کاش مرغ آمین رد می شد از این کوچه و از زیر این پنجره و می شنید که دارم صدایت می‌کنم و می خواهم که مرا از روی این تخت بلند کنی و ببری‌ام یک جای دور٬ خیلی دور٬ بگذاری روی تختی که خواب اولش هزار سال باشد.

دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: