← صفحه بعد صفحه قبل →
نميدانم چند روز است فرصتي براي نوشتن پيدا نكرده ام . امروز در نوع خودش يك معجزه است . ديشب يك ساعت زودتر خوابيدم و امروز انگار سر حال ترم . وقت. . . اين همان چيزي است كه من ندارم و يا كم دارم ! با وجود اين سعي مي كنم بعضي چيز ها را از ياد نبرم : اين را كه آ دم هاي ديگري هم در اطرافم زندگي مي كنند كه دوستشان دارم . اما نمي دانم چرا هيچ كدام نفهميدند من دو هفته است كه بيمارم و مدام لاغر مي شوم . فقط چند تا غريبه خيلي عادي از من پرسيدند كه چرا اين همه رژيم مي گيرم و من هم گفتم همين طوري ! انگار مجبورم خودم را با رژيم لاغري بكشم ! بگذار همه فكر كنند اينها همه به خاطر رژيم است … مثلا اينكه من ديگر حسابي خسته شده ام و ديگر توان ادامه دادن را ندارم … مثلا اين كه دل گرفتگي ام آن قدر زياد شده كه با هيچ چيز نمي توانم گرفتگي اش را باز كنم و اينكه تنهايي دارد خفه ام مي كند … من حتي به يكي دو نفر هم گفتم كه مريضم ، اما هيچ كدامشان كنجكاوي نشان ندادند كه بدانند چه ام است … و همين طوري است كه آدم مي ميرد و هيچ كس متوجه نبودنش نمي شود… چند وقت پيش توي سر رسيدم از خودم پرسيدم كه راستي اگر بميرم ، چند روز طول مي گشد كه جنازه ام را پيدا كنند؟ حالا همين حرفها شد بهانه ي سرودن يك شعر ، كه بعدا حتما برايتان خواهم نوشت .
شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٢ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: