← صفحه بعد صفحه قبل →

بیا صحنه رو عوض کن...با یه بازی زنونه!

دلم برای تاتر شهر٬ برای صف طولانی سالن چهارسو٬ برای اسنک های یخ و وارفته اش تنگ شده بود. شادی می تواند یک قرار بگذارد به وسعت آدم ها که همه بیایند و نصف صف را پر کنند.

ممکن است شادی و من بعد از اجرا اشک توی چشم مان جمع شده باشد و بگوییم: چه شکسته شدی خواهرم!

می توانیم بعدش بوق بوق راه بیفتیم توی شهر با شکم های گرسنه و تمام میزهای رستوران را اشغال کنیم.

می شود شرط ببندیم سر این که علی عمرانی در فلان صحنه ابوسفیان بود یا غلام هند و بعد نصفه شبی زنگ بزنیم به مهتاب نصیرپور و من شرط را ببازم.

بعدش همه برویم خانه ی من٬ رخت خواب و بالش کم بیاید و من مثل همیشه خوابم  نبرد تا صبح که مبادا صبح نان نداشته باشیم و شادی دیر به کارش برسد و کسی خواب بماند.

خوشحالیم همه٬ از همیشه خوشحال تر و من ته دلم است که به همه شان بگویم:‌می شود نروید... بمانید؟

به آذر می گویم تو هم نمی فهمیدی مثل من؟

نه.

من و او در حماقت مان بیش از هر چیز به هم شباهت داریم. معمولا چیزهایی را که همه می فهمند٬ ما مدت ها بعد می فهمیم. شاید به قول نیلوفر اگر‌ آذر هم می فهمید و به من می گفت من قبول نمی کردم.

من اما به افسانه ی آه باور دارم.آهم را از پنجره می فرستم توی شهر٬ توی زمان جاری اش می‌کنم.

شما هم اگر زنی را دیدید عاشق٬ عاشق ٬عاشق٬

رویتان را برنگردانید...

مکث کنید. دست روی صورتش بکشید و بگویید:‌چه شکسته شدی خواهرم!*

*عشقه-محمد رحمانیان

شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: