← صفحه بعد صفحه قبل →

شاید شعر همین است

که من عاشق تو باشم

و تو

با هر که می خواهی

ماشین نبرده بودم. به میدان ونک که رسیدم٬ باران بارید؛ باریدنی! درست وسط میدان بودم آن لحظه که حس کردم زنده‌ام٬ از همیشه زنده تر و پیکانی جلوی پایم بوق زد وقتی با حواس پرت داشتم فکر می کردم  چه اندازه عشق دارم برای ورزیدن و انرژی برای بارور شدن و کار برای کردن و حرف برای نوشتن و راه برای رفتن.

برای کارشناسی یک برنامه‌ی رادیویی می‌رفتم شبکه‌ی فرهنگ. از سربالایی جام جم که می‌رفتم بالا٬ همه چیز تازه شد؛ بوی همان گیاهان که در مسیر می‌رویند٬ همان دیوارهای چوبی و همان راهرو ها و همان استودیو و ساعت درشتش که ثانیه‌ها را توی چشم آدم فرو می‌کند و همان آدم‌ها که مرا یادشان بود و همان مجری‌ها که می‌گفتند هنوز شعرهای مرا می‌خوانند...

دوست داشتم برقصم زیر باران و دست هایم را باز کنم به سمت آسمان و همه‌ی باران ها را ببلعم. زندگی پیش رویم بود؛ با همه‌ی شگفتی‌هایش و با همه‌ی لحظه‌هایش که می‌توانستم تجربه کنم... چه کسی می‌تواند زندگی را از من بدزدد؟چه کسی می‌تواند به من فرمان ایست بدهد؟ بازسازی می کنم خودم را مثل فرمان بازسازی وبلاگم که همه چیز را درست می‌کند.

می‌توانم همیشه دوست داشتن را باور کنم٬ حتا اگر تو دوست داشتن مرا باور نکرده باشی. می‌توانم دوستت داشته باشم حتا اگر پسم زده باشی و پرتم کرده باشی. من وقف حضرت عشقم...

می‌خواهم گوشی تلفن را بردارم و حرف‌هایی را که نگفته‌ام بگویم. می‌خواهم مدادم را بردارم و چیزهایی را که ننوشته‌ام بنویسم. می‌خواهم به هر کس دوستش دارم بگویم دوستت دارم٬ هرجا نرفته‌ام بروم و همه‌ی طعم‌هایی را که نچشیده‌ام بچشم. می‌خواهم اعتماد کنم و باور کنم مرجان که می‌گوید صورتم امروز بازتر است راست می‌گوید و اکرم و سهیلا که در وبلاگ‌شان از من یاد می‌کنند دوستم دارند و آذر که مواظبم است دوستم دارد. می خواهم عکس وبلاگم شادتر٬ بدجنس تر و شیطنت بار تر باشد.

تلخی‌ها را می‌سپارم دست خدا که می‌دانم قاضی عادلی است و نمی‌شود از دستش فرار کرد...

زمین به طرز احمقانه‌ای گرد است.

دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: