← صفحه بعد صفحه قبل →

هیچ صیادی در جوی حقیری که به مردابی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد....

۱

چه خوب که دیدم تان! نگاهت که  کردم٬ تازه فهمیدم چه قدر کم و کوچکی. از خودم پرسیدم راستی این همان بود که دوستش می‌داشتم؟ به عشق خودم شک نکردم... اما دیدم چه قدر آن آستین‌ها که بالا داده ای و آن تلاشت برای خوش تیپی٬ احمقانه است. تو همین بودی٬ همه‌اش همین. این من بودم که برای اندازه کردن تو هی می‌کشیدمت. تو بزرگ نمی‌شدی... فقط کش می‌آمدی و ناجور تر می‌شدی. با خودم فکر کردم چه خوب است که دیگر رنج تو را به جان نمی‌خرم و چه قدر خوشحال‌تر شدم وقتی فهمیدم تردیدهایم درست بوده...فقط هنوز نمی‌فهمم که تو که اهل بوسه‌های یک شبه و رابطه‌های یک شبه و دوستی با مردهای زن‌دار و عشق‌های چندماهه‌ای٬ چرا به من مشکوک بودی؟ مگر تو به اندازه‌ی موهای سرت دوست پسر  نداشتی؟ اصلا من کجای زندگی‌ام وامدار تو بودم که باید به تو جواب پس می‌دادم؟ من از دوست داشتن تو پشیمان نیستم. تو پل خوبی بودی برای این که من با گذشتن از تو به درک تازه‌ای از زندگی برسم٬ اما هیچ خاصیت دیگری جز عبور نداشتی. تازه آن قدر ضعیف بودی که با گذشتن من فرو ریختی! قرار نیست معشوق واقعا اندازه‌ی عشق باشد. «آن چه به گل تو چنین اهمیتی داده٬ عمری است که به پای آن صرف کرده‌ای.» و گرنه تو موجود کوچک و حقیری بودی. خداحافظ عشق هرجایی من!

۲

برای پدر قرار بود یادداشتی بنویسیم. توی تحریریه زدم زیر گریه.... بابا گریه ‌هایش را به آدم منتقل می‌کند. برایش یادداشت نوشتم... روز جمعه تلفن زد. پشت تلفن گریه می‌کرد. می‌گفت چرا نمی روم ببینم‌شان و من فکر کردم اتفاقی افتاده و دیگر نگفتم دخترت از بس گریه می‌کند دوست ندارد بیاید و تو گریه‌هایش را ببینی و شب همه بساط مان را جمع کردیم و رفتیم آن‌جا.

بابا زود قانع می شود. ۱۰ دقیقه هم برایش بس است. گیر نمی دهد. همین که می بیندت کافی است. به قول دوستی٬ پدر و مادرها تنها موجوداتی هستند که با کمی عشق هم قانع می‌شوند.

 

یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: