← صفحه بعد صفحه قبل →

لطفا می شه منو دوست داشته باشین؟

حالم خوب نیست.

گوشی تلفن را برداشتم و گفتم: «لطفا می شه منو دوست داشته باشین؟»

این جمله را هی با گریه گفتم ... به آذر... به شادی... به بچه های مدرسه که دیشب خانه ی افروز همدیگر را دیدیم. تقصیر من بود. چون وقتی گریه کردم٬ آن ها هم پا به پایم گریه کردند؛ لابد به دردهای خودشان اما پا به پای من.

حالم خوب نیست. آذر می گوید از همه ی این سال ها حالم بدتر است. از همه ی این سال ها.

- مواظب نعیمه باش.

این را آذر می گوید.

-تو رو خدا برو دکتر... نگرانتم.

- پیر شدی... بازم داری گریه می کنی؟

- برو تو جمع...بین آدمایی که دوستت دارن. اعتماد به نفستو از دست دادی...خودتو ببین...می‌شه تو رو دوست داشت....

دهانم قفل شده. زبان لال شده. هی می گویم این نقش من است دیگر...که  گوشه ی زمین را ببوسم و ترکش کنم. که همه چیز را بگذارم میانه ی میدان و خارج شوم. همان کاری که با او و بقیه کردم. همه ی عمرش فکر می کند محق بوده؛‌که من بار گناهم را روی شانه گذاشتم و زدم بیرون. که خودم با زبان خوش گورم را گم کردم؛ لابد به توصیه ی رفیق جان جانی اش که گفت نعیمه خفه شود و برود دنبال زندگی اش و گرنه با آن هیکل گنده اش وارد معرکه می شود و نفس کش می طلبد.

من از میدان خارج شدم تا او (یا یک آدم مریض دیگر) اس ام اس دعوت عروسی  بفرستد و گوشی اش را خاموش کند و حسرت چند جمله ی آب نکشیده بر دلش بماند.

حالا حالم خوب نیست. به تو قول داده ام....هرچند حالا که همه یا زیر قول شان می زنند یا مدعی می شوند اصلا قول و قراری در بین نبوده٬من هم می توانم همین قدر نامرد باشم. می‌توانم  همه ی نشانی ها را بگویم. می توانم  بی مرام و بی معرفت باشم.می توانم؛ اما باز از میدان خارج می شوم. می روم. اما سرم به طرف بالاست...آن جا که خدا می بیند و می داند. خدایا!‌می شه لطفا منو دوست داشته باشی؟

پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: