← صفحه بعد صفحه قبل →

مرغ غمت... گشتم و شد... حسرت تو... دانه ی من

دخترک همسایه‌ی من با بقیه متفاوت است. نمی دانم چه جور تفاوتی... شاید کم هوش تر از بقیه باشد... یک جور کم هوشی که البته صداقتش را پرر نگ‌تر کرده... ۱۲-۱۳ سالش بیشتر نیست. هر بار که از راه می‌رسم و صدایم را می‌شنود٬ در خانه را باز می‌کند. می ‌خندد. دعوتم می‌کند بروم خانه‌شان و البته اهالی خانه دعوایش می‌کنند که چرا پر رویی می‌کند و مزاحم می‌شود. دخترک با شور نگاهم می‌کند؛ انگار من زیباترین٬ خوش‌پوش ترین و قوی‌ترین زن جهانم و گاهی می‌گوید چقدر لباسم قشنگ است. گاهی که ماشین را از پارکینگ در می‌آورم٬ با دست فرمان می‌دهد و بعد توی کوچه برایم دست تکان می‌دهد تا از پیچ کوچه بپیچم.

دخترک حواسش به من هست؛ درست در مواقعی که هیچ کس حواسش به من نیست.... همان شب‌هایی که از زور تنهایی صدای محسن نامجو  را بلند می‌کنم و با خیال راحت زار می‌زنم...  فردا صبحش می‌آید سراغم و می‌گوید: «دیشب گریه می‌کردین؟ آخه من پشت همین دیوار می خوابم... خوابم نبرد... » و من که شرمنده شده‌ام می‌گویم :« نه...خوابم برده بود؛ یادم رفت موسیقی را قطع کنم.»

یک شب کنار همان دیوار دراز کشیده بودم که دعوایشان شروع شد. دخترک گریه می‌کرد. مادرش می‌گفت: «غلط کردی بهش گفتی دوستت دارم. مگه آدم به مرد غریبه می‌گه دوستت دارم؟»

دخترک می‌گفت: «خب آخه دوسش دارم. » مادرش می‌گفت: «حق نداری دوسش داشته باشی. تو فقط حق داری من و مادر جون و بابا و خواهرت رو دوست داشته باشی.»

دخترک می‌گفت: «اما من دوسش دارم. دست خودم که نیست. دوسش دارم.»

دخترک گریه می‌کرد و وسط گریه هایش هی این جمله‌ی «دوسش دارم» لعنتی را تکرار می‌کرد. من این ور دیوار٬ به این فکر می‌کردم که چه جوری او هم معنی دوست داشتن را می‌فهمد و به خاطرش گریه می‌کند.

دخترک نمی‌داند خانم همسایه هم شب‌ها وقتی گریه می‌کند٬ به خاطر این است که کسی را دوست دارد.

دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: