← صفحه بعد صفحه قبل →

آن کلاغی که پرید...

من دیروز با آقای اینانلو مصاحبه کردم. قبل از مصاحبه حالم خیلی بد بود. تمرکزم را از دست داده بودم. حس می کردم فلج شده‌ام و باعث و بانی اش هم... مهم نیست.

توی مصاحبه٬ اینانلو یک مثال جالب زد که حالم را خوب کرد. گفت : «یادتان هست توی مدرسه٬ بچه هایی که درس بلد نبودند ٬ موقع جواب دادن هی سرشان را می گرفتند بالا و سقف را نگاه می کردند؟ انگار قرار است از آن بالا چیزی برسد. آن‌ها این طوری رد گم می کردند و سر معلم را کلاه می گذاشتند.

موقعی که آدم دروغ می گوید٬ چون خودش می داند دارد چه کار می کند و شرمسار است٬ هی سرش را می اندازد پایین و زمین را نگاه می‌کند.

اما آدمی که راست می‌گوید٬ راست زل می زند توی چشم های طرف. مستقیم نگاه می‌کند.»

حالا حکایت آدم‌هایی است که برای آدم ای‌میل می‌زنند یا کامنت می‌گذارند. آن‌هایی که اسم الکی می‌گذارند٬ همان‌هایی هستند که به زمین نگاه می‌کنند. آن‌هایی که بدون اسم می‌آیند  هم٬ همان‌ها هستند که می‌خواهند کلاه سرت بگذارند.

 هر کی راست می‌گوید٬ بیاید زل بزند توی چشم آدم و خودش باشد.

من الان حالم خوب است. چون صبح که آمدم بیرون٬ دیدم هوا یک جور خوبی ابری است. بعد باز به همه ی گذشته فکر کردم. دیدم چیزی وجود ندارد که به خاطرش هوا را نگاه کنم یا سرم را بیندازم پایین و زمین را نگاه کنم. اگر اشتباهی هم کرده ام٬ به خاطر رشد کردنم بوده. پس به روبه رو نگاه می کنم و زل می زنم توی چشم های روبه رویی ام. حرف می زنم. از حرف زدن نمی ترسم.

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم (شاملو)

یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: