← صفحه بعد صفحه قبل →

 

تا باز گردی از سفر گرگ یوسفم/پیراهنت به سینه چو یعقوب مانده ام

آن ها ۱۵ سالگی  مرا دیده اند. ما همه روزی پشت صندلی های دسته دار مدرسه ی فرهنگ نشسته ایم. از آن روزها ۱۰ سال گذشته است. آن ها بر آمده از زندگی های جورواجوراشان٬  آب میوه ها را با نی سر می کشند. امروز سوژه منم...من که ۱۵ سالگی ام را همه شان دیده اند.

-نکن نعیمه... با زندگی خودت این جوری نکن.

- چند تا آدم هستند که در ۱۵ سالگی شان مثل تو بوده اند٬ با ظرفیت ها و توانایی های تو؟

توی ماشین به غزاله می گویم:« شماها چه طوری این جوری زندگی می کنید؟ چرا چشم های شما دو دو نمی زند؛ آن طور که چشم های من و شادی؟»

تحقیر شده ام. تحقیر شده ام. تحقیر شده ام. می گویند آینده را انتخاب کن. می گویم نمی‌شود آینده باشد و تو هم باشی؟ نمی شود من تحقیر نشوم؟ نمی شود من ملکه ی قصر بالای تپه نباشم؟ نمی شود  من همان نعیمه ی ۱۵ سالگی باشم٬ همان قدر مغرور٬ همان قدر امیدوار٬‌همان قدر قوی؟

آن ها ۱۵ سالگی مرا دیده اند.می دانند من تغییر نکرده ام؛ فقط حقیر تر شده ام٬خودفروش شده ام٬ دلم را زده ام به چوب حراج و تنم را به آتش کشیده ام.

آن‌ها نمی دانند چرا چشم هایم دو دو می زنند.

تحقیر شده ام.

پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: