← صفحه بعد صفحه قبل →
انگار صلاح نبود من آن چيزها را بنويسم . كلي نوشته بودم . اما با يك اشتباه كوچك ، همه اش پاك شد .
امروز روز اول كار و درس و زندگي در فضاي سال جديد بود . اما من هرگز سال جديد را اين طوري شروع نكرده بودم . با اين همه بغض . بعد از ظهر بايد بروم كلاس زبان . در تمام اين يك سال و نيم هرگز براي شروع ترم جديد ، اين همه دغدغه نداشتم . نمي دانم دارم انتظار چه را مي كشم . . . شايد انتظار يك دست را كه بيايد و براي جمله ي ناتمام من كلمه اي پدا كند يا دست كم يك نقطه بگذارد تهش . من اين طوري مي ميرم . هرگز كسي حال مرا تجربه نكرده است .
روي شانه هايت بار مسئوليتي سنگين است ، باري كه خودت تقاضاي حملش را نكرده بودي و داوطلب حملش هم نشده بودي . . . باري كه درست نمي داني محتوياتش چيست ، نمي داني از كدام سمت بايد يراي بردنش حركت كني ، چطور بايد سنگيني اش را تحمل كني. . . و اين بار سنگين است . سنگين تر از خودت ، سنگين تر از روحت ، سنگين تر از تمام بارهايي كه در زندگي تجربه شان كرده اي . . . تبديل شده به يك راز بزرگ ، كه به هيچ كس هم نمي توتني بگويي اش. داري له مي شوي . خردي . خميري . تنهايي. مثل پيامبري است انگار . پيامبري كه نمي داند چطور بايد بيايد و براي آدمهايي كه حرفش را باور نمي كنند از يك تجربه ي غريب حرف بزند . سخت است . پذيرشش سخت است . توضيح دادنش سخت است . حتي براي خودت كه كه آن را خوب احساس مي كني .. . اما در مقابل آن نگاه هاي ناباور، نگاه هاي سرزنشگر ، نگاه هاي پرسش گر ، كه طعنه مي زنند ، ارزيابي مي كنند و هرگز هم باور نمي كنند ، بايد چگار كني؟
خدايا ! اين اتفاق چه معنايي دارد ؟ اين بار سنگين تر از توان شانه را چه طور بايد به منزل برسانم؟ راستي آيا در مقصد ، كسي در انتظار من هست ؟ من احتياج به كمك دارم . اما كسي نيست كه بتواند به من كمك كند . كاش دست كم چاهي بود كه در آن فرياد كنم…
شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٢ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: